پیمان غنی زاده / مشاور و رواندرمانگر
تبعات جنگ تنها در میدانهای نبرد رخ نمیدهد؛ بلکه بخش بزرگی از آن در درون انسانها ادامه مییابد. گلولهها ممکن است از حرکت بایستند، اما پژواک آنها تا مدتها در ذهن و جان مردم باقی میماند. جنگ شبیه طوفانی است که نهتنها خانهها و خیابانها، بلکه نقشه درونی امنیت، اعتماد و آرامش را نیز درهم میریزد. از همین رو، پایان درگیریهای نظامی لزوماً به معنای پایان رنجِ روانی نیست؛ گاه دشوارترین بخش ماجرا درست پس از خاموششدن صدای انفجارها آغاز میشود.
در دوران جنگ، ذهن انسان وارد وضعیتی میشود که روانشناسان آن را «بقاء مستمر» مینامند. دستگاه عصبی بطور مداوم در حالت آمادهباش قرار میگیرد؛ گویی نگهبانی است که هرگز اجازه خوابیدن ندارد. در چنین شرایطی، اضطراب، بیخوابی، تحریکپذیری، دشواری در تمرکز و احساس ناامنی به واکنشهایی طبیعی تبدیل میشوند. سازمان بهداشت جهانی گزارش میدهد که تقریباً همه افرادی که در معرض جنگ و بحرانهای انسانی قرار میگیرند، درجاتی از آشفتگی روانی را تجربه میکنند و حدود یک نفر از هر پنج نفر ممکن است به اختلالات روانی مانند؛ اضطراب، افسردگی یا اختلالِ استرسِ پس از سانحه مبتلا شود. این آمار نشان میدهد که آسیبهای روانی جنگ، پدیدهای استثنایی نیستند؛ بلکه بخشی از پیامدهای قابل انتظار آن محسوب میشوند.
اما آنچه کمتر مورد توجه قرار میگیرد، مرحله آتشبس و روزهای پس از آن است. بسیاری تصور میکنند که با اعلام آتشبس، روان انسان نیز فوراً به وضعیت عادی بازمیگردد، واقعیت اما پیچیدهتر است. ذهنی که هفتهها یا ماهها در وضعیت خطر زیسته است، نمیتواند تنها با شنیدن یک خبر، فرمان آرامش صادر کند.
در دوران جنگ، ذهن انسان وارد وضعیتی میشود که روانشناسان آن را «بقاء مستمر» مینامند. دستگاه عصبی بطور مداوم در حالت آمادهباش قرار میگیرد؛ گویی نگهبانی است که هرگز اجازه خوابیدن ندارد. در چنین شرایطی، اضطراب، بیخوابی، تحریکپذیری، دشواری در تمرکز و احساس ناامنی به واکنشهایی طبیعی تبدیل میشوند.
آتشبس اغلب وضعیتی دوگانه ایجاد میکند؛ از یک سو، نشانهای از کاهش تهدید و امکان تنفس است و از سوی دیگر، حامل ابهام و تردید. بسیاری از افراد در این دوره با نوعی «انتظار مضطربانه» زندگی میکنند. آنها از خود میپرسند: آیا این آرامش پایدار خواهد بود؟ آیا دوباره درگیری آغاز میشود؟ آیا میتوان برای آینده برنامهریزی کرد؟ آیا میتوان به امنیت اعتماد کرد؟
در چنین فضایی، روان انسان میان امید و هراس معلق میماند؛ مانند مسافری که پس از عبور از مسیری سخت به مقصد رسیده است، اما هنوز سختی های راه را در جان خود لمس می کند. این تعلیق روانی میتواند به احساس خستگیِ عمیق، بیقراری، بدبینی، نوساناتِ خلقی و دشواری در تصمیمگیری منجر شود.
یکی از پدیدههای شناختهشده در این دوران «بیشهشیاری» است.
افرادی که مدتها در معرض تهدید بودهاند، حتی پس از کاهش خطر نیز همچنان محیط را برای یافتن نشانههای خطر رصد میکنند. صدایی ناگهانی، خبری نگرانکننده یا حتی شایعهای کوچک ممکن است واکنشهای شدیدی در آنان ایجاد کند. بدن و ذهن هنوز باور نکردهاند که زمان آرام گرفتن فرا رسیده است.
از سوی دیگر، جنگ شبکههای اعتماد اجتماعی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. در شرایط بحرانی، بسیاری از روابط انسانی تحت فشار قرار میگیرند. سوءظن، بیاعتمادی، احساس ناامنی و نگرانی نسبت به آینده میتوانند پس از آتشبس نیز ادامه یابند. به همین دلیل بازسازی پس از جنگ تنها به بازسازی ساختمانها و زیرساختها محدود نمیشود؛ بلکه نیازمند بازسازی روان های آسیب دیده با حس امنیت، اعتماد و پیوندهای انسانی است.
نکته مهم دیگر این است که بسیاری از واکنشهای روانی در دوران پس از جنگ، با تأخیر ظاهر میشوند. هنگامی که خطر فوری وجود دارد، ذهن عمده توان خود را صرف بقاء میکند. اما زمانی که شرایط اندکی آرامتر میشود، فرصت پردازش تجربیات دشوار فراهم میشود و در نتیجه برخی نشانههای اضطراب، فرسودگیِ روانی یا استرس پس از سانحه تازه آشکار میشوند. این مسأله گاه شگفتی افراد را برمیانگیزد؛ زیرا انتظار دارند پس از پایان بحران، احساس بهتری داشته باشند، اما ناگهان با موجی از آشفتگی روانی مواجه میشوند.
افرادی که مدتها در معرض تهدید بودهاند، حتی پس از کاهش خطر نیز همچنان محیط را برای یافتن نشانههای خطر رصد میکنند. صدایی ناگهانی، خبری نگرانکننده یا حتی شایعهای کوچک ممکن است واکنشهای شدیدی در آنان ایجاد کند. بدن و ذهن هنوز باور نکردهاند که زمان آرام گرفتن فرا رسیده است.
با این حال، روایت روانشناسیِ جنگ، تنها روایتِ آسیب نیست. پژوهشها نشان میدهند که انسان از ظرفیت قابل توجهی برای سازگاری و ترمیم برخوردار است. بسیاری از افراد پس از عبور از بحران، به تدریج احساس معنا، همبستگی و توانمندی بیشتری را تجربه میکنند. این فرایند که در ادبیاتِ روانشناسی «رشد پس از بحران» نامیده میشود، به معنای انکارِ دردها نیست؛ بلکه بیانگر تواناییِ انسان برای بازسازی خویشتن در دل ویرانیهاست.
از این رو بهتر است هر گونه تغییرِ محسوسِ خُلقی و جسمی که به شکلی مستمر دوام یافته است، با رواندرمانگر به مشورت گذاشته شود. لیکن در این میان چند توصیه مبتنی بر شواهد علمی میتواند کمک کننده باشد:
۱. واکنشهای خود را طبیعی بدانید. اضطراب، بیقراری، دشواریِ تمرکز یا احساسِ ناامنی در شرایط پس از بحران، لزوماً نشانه بیماری نیستند و اغلب بخشی از فرآیندِ سازگاریِ روانی محسوب میشوند که در صورت استمرار، میبایست با رواندرمانگران مطرح و بررسی شود.
۲. برنامههای منظم روزمره را بازسازی کنید. خوابِ منظم، وعدههای غذاییِ مشخص، فعالیتِ بدنی و برنامههایِ روزانه به دستگاه عصبی کمک میکنند، پیام امنیت را دریافت کند.
۳. مصرف اخبار را مدیریت کنید. پیگیریِ مداوم اخبار و شایعات میتواند سیستم هشدارِ روانی را فعال نگهدارد. دریافت اطلاعات از منابع معتبر و در زمانهای مشخص، سودمندتر است.
۴. ارتباطات انسانی را حفظ کنید. گفتوگو با خانواده، دوستان و اعضای جامعه محلی یکی از مهمترین عوامل محافظتکننده سلامت روان است.
۵. به علائم پایدار توجه کنید. اگر اضطراب، بیخوابی، حملات هراس یا مشکلات عملکردی برای هفتهها ادامه پیدا کرد، مراجعه به روانشناس یا روانپزشک ضروری است.
۶. به خود و دیگران فرصت بدهید. ترمیمِ روانی فرآیندی تدریجی است. همانگونه که زخمهای جسمانی به زمان نیاز دارند، روان نیز برای بازیابیِ احساسِ امنیت به فرصت احتیاج دارد.
آتشبس پس از جنگ را میتوان به پسلرزه های گاه و بیگاه فردای روز زلزله ای بزرگتر تشبیه کرد. شاید هنوز واقعیت های حاکم، پیامی صریح مبنی بر امنیت و آرامش را در دل خود ندارد، اما شاید اینک وقت آن رسیده که از پناهگاهها بیرون بیاییم و با یافتن نقاط ساده ای از اتصال به زندگی به بررسی تبعات برجان نشسته خطر از سر گذشته و درمان آنچه می تواند به سایه ترسی مزمن برسرمان تبدیل شود بپردازیم.
