بهنام رضازاده – امدادگر هنرمند>>
این خطوط را یک شخص حقیقی مینویسد! با خط به خطش به عنوان نوشته یک داوطلب، یک امدادگر، یک ناظر، یک عکاس و یک دغدغهمند برای هر آسیب دیدهای برخورد کنید.
در باب آنکه نگران باشیم تا نباشیم و این نگرانی از آنچه که هنوز اتفاق نیفتاده را تبدیل به غم کنیم و این غم را به یک عصیان و مطالبه تقسیم کنیم، همیشه مردد بودم.
در کل معتقدم تقصیرِ اتفاقی که در آینده سبب آسیب به کسی شود، نباید گردن من باشد. باید حواسم در این مورد جمع باشد اما اینگونه هم نمیشود زیست. من اگر حتی نه برای خودم برای دیگری هم چنان نگران باشم که بایستم و ادامه ندهم، یک جای کارِ دیگر از این دنیا که همه جایش می لنگد، باز خواهد لنگید.
من که تقریبا خیلی جاها رفتهام و خیلیها را دیدهام که گرفتار مصیبت و بحرانی شدهاند یک چیزی را خوب فهمیدهام؛ گمانم ما ایرانیها سر چیزهای ساده نگرانیم و سر قصههایی که باید نگران باشیم، بیخیال!
بگذارید قضیه را طول ندهم و بروم سر اصل مطلب، اصل مطلبی که شاید خیلیها از من گله کنند، خیلیهای دیگر بگویند که چرا گفتی؟
۲۷ نوامبر ۲۰۲۴ که من بیروت بودم و آتشبس شصت روزه بین لبنان و اسرائیل ساعت ۴ صبح اجرا شد، اولین اتفاقی که ۷ صبح با آن مواجه شدم میدانید چه بود؟
مردم داشتند به سرعت به خانههایشان در جنوب لبنان برمیگشتند. انگار خانه چنان قداستی برایشان داشت که نباید اگر بتوانند یک لحظه هم جای دیگری جز خانه بنشینند.
آینده نامعلوم بود و خانه ویران؛ ویران به مفهوم واقعی نه آنکه دیوار آشپزخانه ترک برداشته باشد و آینده قابل تصور! آنهم اگر اسرائیل متعهد باشد به آتشبس. فقط ۶۰ روز فرصت بود تا احتمال اتفاق هولناک بعدی و بمباران دوباره خانهها.
شهر سرپا بود
۸ بهمن ۱۴۰۱ که زلزله ۵/۰۹ ریشتری خوی را لرزاند و ما از دقایق اولیه آنجا رسیدیم، شهر سرپا بود. سرپا بودن شهر یک امر خوشحالکننده در بحران برای مردم و نیروهای امدادی هست.
سرپا بودن شهر یعنی مغازهها بازند، سیستمهای ارتباطی و راهها آسیب ندیدهاند و فوتی ناشی از حادثه کمتر از تصادف دو اتومبیل است.
وقتی اینجا میگویم خوی سرپا بود مقایسهاش کنید با بم که ما هر جای بم میایستادیم آخر شهر را میدیدیم و وحشت میکردیم، همه ساختمانها به کپههای خاک تبدیل شدهبود. هر جای زمین را که میکندیم جنازه هم وطنی را از دل خاک در میآوردیم و هر جا میخواستیم بنشینیم خیسی خون را احساس میکردیم.
میدانم نمیشود امر هولناک را شمارهگذاری کرد اما ما برای تشخیص درد هم شماره داریم، مثلا پزشکان از شما میپرسد اینجای تنتان که فشار می دهم از یک تا ۱۰ چقدر درد میگیرد.
پس بیایید استاندارد کنیم که درد هم شماره دارد و هرچه قدر شماره بالاتر رود ما بیشتر باید برای خوب کردنش، بدویم.
اما شماره درد در خوی اشتباه گفته میشد و هیچ جامعهشناسی نیامد در خوی که تحقیق کند بفهمد چرا؟
چرا مردم به خانههایشان باز نمیگشتند در حالیکه خانهها سرپا بود و جز اندک ترکهای جزئی در بسیاری از خانهها که صاحبانشان میگفتند ویران شدهاست، چیز دیگری برای نگرانی نبود!
چرا رفیقان رسانهای من در برخورد با دردِ خوی که همان ۵ یا ۶ بود میخواستند نمره ۱۰ بدهند و سر این نمره دادنشان هم خود را محق میدانستند؟
چرا مردم خوی وقتی بحران رفع شده بود تمایل نداشتند به زندگی عادی بازگردند و همچنان مصر بودند که ما ترسیدهایم در حالی که نمیشود با ترس شوخی کرد و با آن قصه ساخت!
چرا روند نگرانی ما از خدمترسانی را دیسکورسِ رسانههای خارجی و هوچیگریها تعیین میکرد؟ و…بگذریم.
چراهای بسیاری را من در ذهن خودم دارم که حاضرم به هر جامعهشناس و روانشناسی که میخواهد یک کار علمی کلان کند، بگویم تا دوباره اندازه و شماره دردها را اشتباه نگیریم. لااقل برای بعد از این در این سرزمین.
طولانی شد خطوط، اما به هزار و یک دلیل نشد آنچه را که باید میگفتم، بگویم.
شاید یکی از دلایلی که درد را اشتباه میگیریم خودسانسوری است که من هم الان دچارش هستم که نکند به کسی بربخورد.
آخرش اما بگویم که زلزله ترکیه وسط درگیری زلزله خوی اتفاق افتاد. زلزله ترکیه کم از بم نداشت که اوضاع وخیمتر هم بود. اگر نمرهیِ درد بم را ۱۰ بدهیم باید به دردِ ترکیه ۱۹ داد.
بم خاک بود و با دستانمان میتوانستیم زمین را بِکَنیم اما در ترکیه، بتنها و میلگردها توان کَندن و نجات دادن را از ما گرفته بود. بم یکجا بود اما زلزله ترکیه گستره وسیعی داشت.
ما در ترکیه با غم هولناک عجیبی درگیر شدیم اما اعتراف میکنم که مردمش بهتر از ما به فهم درد و اندازه درد کشیدن رسیدهاند، صبور بودند، کمتوقع و با امدادگران مهربانتر.
مهربانتر از مردم خودمان که یک روز از آنها خواندم«چرا خوی هست، رفتید ترکیه؟» و من میان آن همه درد، دلم از درد تیر کشید.
تیر کشید چون این دو اصلا قابل مقایسه نبود اما فریب چنان گرفتارمان کردهبود که این دو زلزله را کنارهم قرار داده و به خودمان جسارت قضاوت داده بودیم.
ما کجا بعضی چیزها یادمان رفت؟
ما کجای تاریخ این سرزمین صبور بودن را کنار گذاشتیم؟
کجای تاریخ این سرزمین گمان کردیم همیشه حق با ماست؟
و کجایش یاد گرفتیم که باید چیزی را بیشتر از آنچه هست، بخواهیم؟
و مهمتر
چرا دیگر قدردان نیستیم هیچ وقت؟
درد هم نمره دارد
بیشتر از لیاقتش
نمره ندهیم.