بهنام رضازاده / نویسنده و فیلمبردار
وطن را نمیشود ساخت و یا به زور صاحب شد و یا حتی خرید، وطن به مانند شرف است.
وطن جاییست که آدمی نخستین بار در آن گریسته، خندیده، عاشق شده و معنی زندگی را لمس کردهاست.
وطن جاییست که ریشههای ما در آن است؛ زبان مادری، خاطرات کودکی، خانواده، فرهنگ، آداب، آسمان آشنا و کوچهپسکوچههایی که بخشی از وجود ما شدهاند.
دوست داشتن وطن یعنی دوست داشتن بخشی از خودمان.
این دوست داشتن دلیل مالکیت و ازآنِ ما بودن نیست، مثل اینکه یکی بیاید بگوید فلان تیم چون برای شهر من است من طرفدار آنم، بلکه برعکس باید توجه کنیم ما برای وطنیم.
ما جزیی از خاک سرزمینی هستیم که میتوانیم در آن قصه بگوییم و قصههایش را بشنویم.
ما برای سرزمینی هستیم که میتوانیم برویم سر خاک عزیزانمان و یک دل سیر گریه کنیم.
دوست داشتنِ وطن میتواند به معنای احساس مسئولیت نسبت به مردمانش، فرهنگش و خوب بودن اوضاعش باشد.
ابن رومی یک بیت شعر دارد که تمام تن آدم را با وطن یکی میکند:
وَحَبُّ الوَطَنِ المُستَكِنِّ فِي النُّفُوسِ
كَحُبِّ الأُمِّ، لا يُنسى وَلا يُبدَّلُ
«دوست داشتن وطن که در دلها نهفته است، همچون مهر مادر است؛ فراموش نمیشود و جایگزین نمیگردد.»
مهر وطن یعنی پذیرفتن رنجش، غمگین بودن برای آیندهاش و شوق خوب بودنش.
وطن؛ اولین و مهمترین بستر شکل گرفتن ما در مقابل من است.
من نمایانگر هویت فردی، خواستهها، نیازها و تجربهی شخصی است، در ما اما حس تعلق، همبستگی و اشتراک در هویت بحث اصلی است.
منِ بدون ما سرآغاز انزوا است و انزوا آغاز بیهویتی و بیهویتی شروع فرافکنی و بیتفاوتی و فقدان شرف.
نیاز به هویت در کالبد وطن تعریف میشود و اولین هویت منِ ما شونده، هویت جمعی است که در ساختار وطندوستانه ساخته میشود .
وقتی هویت از دست میرود اولین نشانهاش تمسخر رنج است، رنجِ دیگری و رنجِ وطن!
تمسخر رنج نه از بیرون بلکه از درون شکل میگیرد. فرد، بهجای اینکه با رنج بهطور جدی و اصیل مواجه شود، آن را دست میاندازد، بیاهمیت جلوه میدهد یا به شوخی میگیرد.
القصه آنکه شاید رنج تنها اصلی است که ابداً تمسخر کردنی نیست و آنکه رنج را به هر دلیلی مسخره میکند از فقدان هویتی رنج میبرد که ناشی از بیوطنی است.
آغوش وطن، آغوش مادر است که هیچ وقت برای فرزند بسته نمیشود، برای فرزندی که بوی تن مادرش را با هیچ چیز عوض نمیکند و میداند آخرین سنگر هر رنج بسیاری، آغوش اوست.
میشود برای وطن، برای مردمانش و برای بودنش، سرافرازنه و شرفتمندانه ماند و مُرد. همچنان که جان آدمی برای مادرش میرود.