اجتماعی 25 تیر 1404 - 1 ماه پیش زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
کپی شد!
0
زنانی كه در جست و جوی راهِ نجات، به مرگ می رسند

طلاق با خون امضا شد

زهرا بخشی/ خبرنگار

ظهر بود. آفتاب مستقیم می‌تابید و جمعیت، بی‌صدا اطراف سنگ‌قبر تازه‌ای ایستاده بودند. بغض، از نفس آدم‌ها آویزان بود. انگار کسی جرأت حرف زدن نداشت. آن‌جا، در دل خاک سرد باغ رضوان ارومیه، زنی خوابیده بود که هیچ‌کدام‌مان تصور نمی‌کرد پایان زندگی‌اش چنین باشد؛ نه دوستانش، نه خانواده‌اش، نه حتی آن‌هایی که حالا در خلوت مزارش، آهسته گریه می‌کردند. کنارش نشستم، کنار خواهری که آمده بود برای گفتن. نه برای گلایه، نه برای گریه، بلکه برای روایت حقیقتی که زیر خاک دفن نمی‌شود.
زن‌کشی، این جنایت پنهان و هرروزه، دیگر تنها خبر صفحات حوادث نیست؛ حالا دیگر مرز نمی‌شناسد، طبقه نمی‌شناسد، خیابان و محله نمی‌شناسد. استان ما، مثل برخی از مناطق کشور، رد پررنگی از این فجایع بر پیشانی دارد. این بار نوبت به سولماز رسیده بود. در سکوت مزار، از زبان خواهرش شنیدم چه بر او گذشت. روایتش، درست از همان‌جایی شروع می‌شود که قانون‌ها عقب می‌نشینند، صداها خاموش می‌شوند و سایه‌ها پررنگ‌تر از زندگی می‌شوند…
سولماز عباسی، مربی ملی والیبال و معلم تازه‌استخدام آموزش‌و‌پرورش، قربانی خنجری شد که سال‌ها در سایه‌ی سکوت قانون و تکرار تهدید، در کمینش بود. این گزارش، فقط روایت قتل یک زن نیست؛ آینه‌ی تمام‌نمای نظام فرسوده‌ی حقوقی و نهادهای ناکارآمدی‌ست که هنوز خشونت خانگی را جدی نمی‌گیرند.

زندگی در سایه‌ی تهدید
ما از بچگی توی یک مسیر بودیم… از همان سالن والیبال تا مسابقات کشوری…
فهیمه عباسی، خواهر سولماز، هنوز باور ندارد که خواهر ورزشکار و پرتلاشش حالا فقط یک قاب عکس است. سولماز عباسی متولد ۱۳۶۱، مربی ملی والیبال، دارای مدرک داوری و نیروی تازه‌استخدام آموزش و پرورش بود که تنها چند ماه پیش از شروع رسمی تدریسش، در دفتر وکیلی که برای نجات به او پناه برده بود، با ۲۱ ضربه چاقو به قتل رسید.
قاتل، کسی نبود جز همسرش؛ مردی که بیش از یک دهه، سایه‌ی خشونت و تهدید را بر سر سولماز و فرزندشان گسترده بود.
سولماز از سال‌ها پیش تلاش کرده بود طلاق بگیرد، اما هربار با فشار، وساطت یا تهدید، عقب‌نشینی کرده بود. فهیمه می‌گوید: توی همین باغ رضوان تهدیدش کرده بود، چاقو زده بود. حتی توی بیمارستان هم تهدیدش کرده بود که شکایت کنی می‌کشمت… ولی خواهرم شکایتش رو پس گرفت. گفت نمی‌خوام طلاق بگیرم. ماجرا تموم شد… یا شاید ما فقط فکر کردیم که تموم شد.
اما چیزی تمام نشده بود. دوسال پیش دوباره اقدام کرد. این‌بار بی‌تعارف گفت فقط طلاق می‌خواهد، نه مهریه، نه اموال. اما همان‌قدر که خواسته‌اش ساده بود، راهش پیچیده بود.
تا روزی که شوهرش، به بهانه‌ی «حرف‌زدن»، او را به دفتر وکیل کشاند. آنجا، با تهدید منشی، اخراج وکیل، و قفل‌کردن در، با قساوت تمام، سولماز را سلاخی کرد. به گفته خواهرش، وقتی پلیس رسید، به خودش هم یه ضربه زده بود. ولی سولماز دیگه نبود.


خشونت ثبت‌شده، نادیده‌مانده
آن‌طور که فهیمه روایت می‌کند، خواهرش مستندات فراوانی از خشونت‌ها داشت: شکایت، عکس، مدارک پزشکی، تهدیدهای مکرر. اما هیچ‌کدام، راه او را در دادگاه باز نکرد. همسرش مشکل روانی داشت، بارها تهدید کرده بود، ولی همیشه آزاد بود که دوباره نزدیک بشه و آزارش بده.


قوانین صدساله برای رنج‌های امروزی
مهدي آجودانی کارشناس حقوقی سازمان بهزيستي و وکیل پایه یک دادگستری در همین رابطه از پشت‌پرده قوانین طلاق و خشونت علیه زنان می‌گوید.
او اذعان می‌کند: قانون مدنی ما بیش از ۱۰۰ سال پیش نوشته شده. با وجود تغییرات اجتماعی، هنوز قوانین ما، از جمله مقررات طلاق، به‌روز نشده‌اند. در نتیجه، زنی که سال‌ها خشونت دیده، باید در دادگاه ثابت کند که آن خشونت، قابل اندازه‌گیری و مستمر بوده. کبودی کافی نیست، باید شکستگی باشد!
به گفته آجوداني، قاضی‌ها معمولاً یک‌بار خشونت را ملاک عُسر و حرج نمی‌دانند و زن مجبور است ماه‌ها و سال‌ها برای اثبات «ناتوانی از ادامه زندگی» صبر کند؛ صبری که گاه، به قیمت جانش تمام می‌شود.

مشاوره‌های صوری و ناکارآمد
این وکلی دادگستری در خصوص سیستم ناقص مشاوره‌های طلاق در ایران چنین می‌گوید: در کشورهای اسکاندیناوی، زن و مرد یک سال تحت نظارت مددکار قرار می‌گیرند. اما در ایران، مشاوره‌ها به بخش خصوصی واگذار شده و اغلب جلسات، فرمالیته هستند. حتی وکیل‌ها به‌جای خود زوجین شرکت می‌کنند! که این فرآیند نه‌تنها کمکی به حل مسئله نمی‌کند، بلکه گاه باعث پیچیده‌تر شدن روند جدایی می‌شود و درنهایت، زن یا ناامید می‌شود یا قربانی خشونتی خاموش و مزمن.


نه یک قتل؛بلکه یک فاجعه‌ی نظام‌مند
سولماز عباسی، قربانی یک نفر نبود؛ قربانی خلأ قانونی بود که هنوز تعریف دقیقی از خشونت ندارد. قربانی سیستمی بود که زن را در برابر تهدید، تنها می‌گذارد. قربانی فرهنگی بود که تهدید و تحقیر را «مسائل خانوادگی» می‌داند و از ورود به آن پرهیز می‌کند.


اگر قانون نجات نمی‌دهد، چه نجات خواهد داد؟
مرگ سولماز عباسی، تلنگر نبود؛ شبیه زلزله‌ای بود که پرده از گسل‌های عمیق قانون برداشت. قانونی که هنوز برای دادن یک حق ساده، از زن، بهای جان می‌طلبد. اینجاست که همراه با قاتل؛ قانون هم باید در جایگاه متهم بنشیند.
تا وقتی ساختارها بازنگری نشوند، مشاوره‌ها واقعی نباشند، دادگاه برای باور خشونت، به‌جای حرف، دنبال زخم باشد، سولمازها یکی پس از دیگری، در جستجوی راهِ نجات، به مرگ می‌رسند.

مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *