شانزدهم شهریور، درست در میانهی گرمایی سوزان، تصویری از ماهوارههای ناسا در رسانهها چرخید؛ تصویری که ضربان قلب میلیونها نفر را برای لحظهای کند کرد: «دریاچه ارومیه بهطور کامل خشک شد.» این خبر مثل بمبی در شبکههای اجتماعی و رسانهها ترکید؛ تیترها پر شدند از حسرت و خشم و وعده. اما همانطور که همیشه در این سرزمین عادت کردهایم، چند روزی نگذشت که این خبر هم رنگ باخت، مثل هر درد دیگری که در ازدحام خبرهای بد گم میشود.
زهرا بخشی/ خبرنگار
ولی برای مردم روستاهای اطراف دریاچه، ماجرا تازه آغاز شد. جایی که موجهای دریاچه سالها لالایی شبهایشان بود، حالا بادهای نمکی، خاکِ تشنه و بیماریهای بیپایان جای آن را گرفته است. جایی که کودکان روی تیوبهای بادی در آبهای آبی میخندیدند، امروز از تانکرها با دبههای پلاستیکی آب میکشند. جادهای که روزگاری پر از مسافرانی بود که برای عکس با موجها توقف میکردند، حالا بیهیچ مکثی رد میشوند؛ مسافران فقط از پنجره نگاه میکنند و حسرتی بیصدا در دلشان مینشیند.
از تحریریه هفته نامه «آوای آزاد» راه افتادیم؛ با دوربینی بر دوش و دفتری در دست، به سمت قوشچی. مقصد، سه روستا بود: مقیطالو، گورچینقلعه و قالقاچی. جاده خاکی و آفتاب داغ، تفرجگاههای متروک و کشتیهای به گلنشسته، درختان خشک و زمینهایی که روزی پر از انگور، گردو و خندهی کشاورزان بودند، همه به استقبالمان آمدند.
مقیطالو
مقیطالو، روستایی که بیشتر اهالیاش بدلیل خشکی دریاچه و کمبود آب مهاجرت کردهاند و فقط 10 خانه طبق گفته اهالی در آن سکونت دارند، هنوز از دور بوی زندگی میدهد، اما وقتی پا روی خاکش میگذاری، همهچیز رنگ دیگری دارد. دیوارهای نیمهفروریخته، باغهایی که شاخ و برگشان خشکیده، و سکوتی که جای صدای موجها را گرفته است. اینجا همان جاییست که اهالی میگویند: «ما بچه بودیم از صدای موجهای دریاچه میترسیدیم؛ خیال میکردیم هر لحظه میخواهد وارد روستا شود.» امروز اما موجی نیست، و تنها خاطرهاش مثل صدای دوری در گوش مردم میپیچد.
سودابه، زنی میانسال که از درمانگاه برگشته، با چشمهایی خسته و صدایی لرزان از وضعیت جسمانیاش میگوید. فشار خون بالا، تنگی نفس و نگرانی از بیماریهایی که به باور او با شور شدن هوا و خاک ارتباط دارند. آب اینجا قابل آشامیدن نیست. آنهایی که پول دارند دستگاه تصفیه میخرند؛ بقیه ناچارند همین آب شور را بخورند. ما در شهر هم زندگی کردیم، اما هزینهها بالاست، اینجا حداقل سقفی روی سرمان هست. او مکثی میکند، بغض میبلعد و ادامه میدهد: هنوز صدای موجهای دریاچه در گوشم هست… «شپلرینین سسی گولاغیمدا.»
زری، همسایهاش، سالها در شهر زندگی کرده اما به دلیل گرانی دوباره به روستا برگشته است. او با دستش به باغی خشکشده در حاشیه روستا اشاره میکند و میگوید: انگورها همینطور ریختند روی زمین. باغهایی که آب داشتند، محصول دادند؛ بقیه همه از بین رفتند. ما سال به سال میبینیم که زمینها بیحاصلتر میشود. به باور او، حتی در وعدههای مسئولان هم بیعدالتی موج میزند: برای باغهای کنار جاده آب آوردند، چون در دید مردم است. اما اینجا که هیچکس نمیبیند، فراموش شد.
احمد، مردی که تمام عمرش را در همین خاک گذرانده، ما را به قبرستان قدیمی روستا میبرد. قبرها را نشان میدهد و آرام میگوید: خیلیها به خاطر سرطان روده و حنجره رفتند. از وقتی آب سلماس را به این طرف آوردند، بیماری زیاد شده. سماور یک هفتهای پر از رسوب میشود، وسایل برقی زود میسوزد. حتی باغ گردوی ما امسال یک سطل گردو هم نداد.
روستاییان یکصدا از فروپاشی دامداری میگویند. گاوهایی که سالها نانشان را تأمین میکرد، فروخته شد. حالا فقط چند گوسفند مانده که به سختی سیر میشوند. یکی از اهالی میگوید: پانزده سال است اینجا زندگی میکنم. چون علف و آب نبود، گوسفندهایم را هم فروختم. کشاورزی هم دیگر توجیهی ندارد؛ یازده هزار متر زمین داشتم، امسال بیست میلیون برداشت کردم، که حتی هزینه کود هم نشد.
در این میان، گلایهها از خدمات ابتدایی هم کم نیست: برق شبها قطع میشود، تیر چراغی که سالهاست خراب مانده، برای تعمیرش دو و نیم میلیون طلب کردهاند. اینترنت و آنتن تلفن هم به ندرت پیدا میشود. جاده خاکی و وعده آسفالت، ده سال است روی کاغذ مانده.
و اینگونه است که مقیطالو، روستای کوچک اما پرخاطره، حالا با موجهای خیالی زندگی میکند. موجهایی که فقط در خواب و خاطره جاریاند و در بیداری، جایشان را نمکِ سفید روی خاک و ریهها گرفته است.

گورچینقلعه
تابلوی ورودی روستا آرام در باد میرقصید: به روستای شهیدپرور گورچینقلعه خوش آمدید. عکس ۵۲ شهید دفاع مقدس به چشم میخورد، نگاهشان هنوز سنگینی تاریخ و درد مردم را به دوش میکشید. از همان لحظهای که پا روی خاک ترکخورده جاده گذاشتیم، بوی نمک و زمین خشک به مشام میرسید و صدای آهنگ علیرضا قربانی از ماشین ــ «بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد ــ درست وقتی عظمت کاظیم خان داشی میان هاله نمکین دریاچه نمایان شد، با سکوت کویر آمیخت و قلب آدم را میفشرد.
چند موتورسوار با دبههای آب از کنارمان گذشتند، تــــــــــــــــــصویر کوچکی از بحران کمآبی که همهجا را فرا گرفته بود.
در همان لحظه، سکوت سنگین و آفتاب سوزان، چهرههای ریشسفیدان را پر از خطوط خستهی زندگی نشان میداد؛ انگار هر نگاه قصهای طولانی از رنج، امید و مقاومت داشت.

داخل روستا، ریشسفیدها روی نیمکتها نشسته بودند. عباسعلی، مردی با دستهای زمخت و چهرهای خطخورده از سختیها، با صدایی آرام اما پر از رنج گفت: کشاورزی در اینجا تمام شده. درختهای بادام خشکیدهاند، زمینها به کویر تبدیل شدهاند و حتی پرندگان هم بیآب ماندهاند. ما دیگر نمیتوانیم حتی یک هکتار زمین را با خیال راحت کشت کنیم.
نادر ادامه داد: آب آشامیدنی از سلماس میآید، اما تانکرها هر وقت دلشان بخواهد میآیند و هر وقت نخواهند، نمیآیند. بعضی مناطق ماهی یک بار آب دارند، برخی هیچ وقت. مردم نمیتوانند حتی به حمام بروند.
خانم اباذری، مسئول بهداشت روستا، از افزایش بیماریها گفت: نود درصد جمعیت سالمند هستند و توانایی رفتن به بهداشت را ندارند. فشار خون، دیابت، بیماریهای چشمی و سرطانها در حال افزایشاند. غربالگریها کوتاهمدت بود و ادامه نداشت؛ مردم نگران آیندهاند.
اهالی می گویند: باغها پر از محصول بود. انگورها، بادامها و گندمها؛ اما حالا حتی یک هکتار زمین حاصلخیز هم بیآب مانده است.
احد می گوید: در یک هکتار باغ من انگوری برای خوردن وجود ندارد، در حالی که قبلا حاصلخیز بود. جوانی باقی نمانده و کسانی هم که ماندهاند، به اجبار ماندهاند.
علی حضرتی، دهیار گورچین قلعه وضعیت بحرانی را اینگونه توصیف می کند: خشکی دریاچه صد درصد زندگی مردم را تحت تأثیر قرار داده. ریزگردها و طوفانهای نمکی باغها را از بین برده است. تنها پنج درصد اراضی تحت پوشش آب کشاورزی قرار گرفته؛ بقیه نود و پنج درصد زمینها در معرض خشکسالی و نابودی کامل هستند. اگر شرایط ادامه پیدا کند، مردم مهاجرت میکنند و بازگشتشان ممکن نخواهد بود.
تصویر روستا کاملتر میشد: زمینهایی
که زیر خاکشان لولههای زیادی دفن شده، گوسفندانی که از کمبود علوفه رنج میبرند و روستاییانی که برای آب آشامیدنی مجبورند سهم آب کشاورزی را تقسیم کنند. باد و طوفان نمک، با چهرههای قرمز و خسته مردم، تصویری تلخ و واقعی از زندگی در این خاک نمکآلود میساخت.
گورچینقلعه، با تمام خشکی و بیآبیاش، هنوز خانه و خاک مردمش است؛ جایی که نسلها زندگی کردهاند و حتی در مقابل بحران، ریشههایشان را رها نکردهاند. اما هر روز که میگذرد، نمک دریا و تشنگی زمین، زندگی را سختتر و بیرحمتر میکند؛ و اهالی، با چشمانی خسته اما پر از خاطره و مقاومت، هر روز با همان خاک و همان نمک نفس میکشند.
قالقاچی
و اما در نهایت، راه ما به قالقاچی رسید؛ روستایی که روزگاری پرجنبوجوش بود، پر از مسافرانی که کنار ساحل دریاچه چادر میزدند، قایقسواری میکردند و برای یک روز هم که شده با آبیِ بیپایان دریاچه خاطره می ساختند. امروز اما سکوت در کوچههای خاکیاش جاری است. طوفان نمکی که چند روز پیش وزیده بود ــ طوفانی که مردم میگفتند «هیچجا مثلش دیده نشده» ــ رد سفید و مرگباری بر پشت گوسفندان باقی گذاشته بود. حیوانات بومی دریا، پرندگان و حتی دامهای روستا یکی پس از دیگری تلف شدهاند؛ زمینهای شور، دیگر نه علوفهای برای چرا باقی گذاشته و نه رمقی برای روستاییانی که عمرشان را پای کشاورزی و دامداری گذاشتهاند.
وقتی وارد روستا شدیم و از اهالی سراغ شورای روستا را گرفتیم، ما را به قهوهخانهای قدیمی در مرکز روستا راهنمایی کردند؛ قهوهخانهای ۱۲۰ ساله که نسل به نسل انتقال یافته و به او ارث رسیده و هنوز هم با سماورهای زغالی و نیمکتهای چوبی نفس میکشد. همانجا، در فضایی که بوی چای و دود زغال با دیوارهای ترکخوردهاش آمیخته بود، پای صحبت حمزهزاده، رئیس شورای قالقاچی نشستیم.
او با دستی که روی عصا تکیه داده بود و نگاهی پر از غبار سالهای سخت گفت: یک روزی در همین روستا سه مدرسه داشتیم. بچهها آنقدر زیاد بودند که حتی جا نمیشدند و بعضیها مجبور بودند برای درس به روستاهای اطراف بروند. امروز اما صدای زنگ مدرسه در قالقاچی خاموش شده! خانوادهها یکییکی بارشان را بستند و رفتند. مهاجرت شد تنها راهِ زنده ماندن. از آن همه شور و زندگی، حالا فقط چند خانواده ماندهاند که آنها هم با هزار زحمت روزگار میگذرانند.
او باغهای بیجان در حاشیه روستا را نشان می دهد و می گوید: برای اینکه از این وضعیت نجات پیدا کنیم رفتیم سراغ بادام و پسته؛ محصولاتی که به کمآبی مقاوماند. اما زمینهای شور، امسال همه زحمتها را بر باد داد. هیچ بازدهی نگرفتیم. عملاً کشاورزی دیگر نفس نمیکشد. دامداری هم که زمانی نانِ شب روستا بود، امروز با مرگ دامها و کمبود علوفه از بین رفته. وقتی گوسفندی از چرا برمیگردد و پشتش پر از شوره است، یعنی دارد مرگش را به دوش میکشد.
کنار این روایت، صدای زنانی مثل صغریخانم هم خاموش نمیماند. او که در حیاط خانهاش نشسته بود، میگفت: ما زنها بیش از همه سختی آب را میکشیم. برای یک سطل آب باید دبهها را برداریم و تا کیلومترها برویم. بچههایمان با سروصورت پر از نمک از مدرسه برمیگردند، ولی مگر مدرسهای مانده؟ دختر خودم درس را نیمهکاره رها کرد چون نه مدرسه بود، نه راهی برای رفتوآمد. ما ماندهایم میان بیآبی و بیکسی.
در همان قهوهخانه، یکی از کشاورزان قدیمی روستا، یعقوب، چایش را نیمهکاره گذاشت و آهی کشید: قالقاچی دیگر روستا نیست، موزه خاکستر است. این زمینها روزی پر از گندم و انگور و گردو بود. حالا حتی یک شاخه سبز در این خاک نمیروید. وقتی دامهایمان یکییکی افتادند، فهمیدیم زندگی ما هم دارد میافتد. جوانها همه رفتهاند، ماندهایم ما پیرها و این دیوارهای خالی. باور کنید اگر همین فردا کسی در این روستا بمیرد، بیشتر از زندهها عزادار ندارد. نمک، ریشه های زندگیمان را خشکاند.
وقتی آخرین مصاحبه در قالقاچی تمام شد و از قهوهخانه قدیمی بیرون آمدیم، هوا آرام بود؛ نه بادی میوزید و نه گردوخاکی در هوا بود. با این حال روی لب هایمان طعم شورِ نمک چنان پررنگ بود که انگار در میانه دریا ایستادهام. آنجا بود که معنای واقعی بحران نمک را با تمام وجود لمس کردم.
این یعنی بحران دریاچه ارومیه دیگر پشت درِ خانههای روستاییان نمانده، بلکه در زندگی روزمره همه ما جاری شده است. اگر امروز فکری نشود، اگر مسئولان به این طعم شور واکنشی نداشته باشند، فردا نهتنها روستاها، که شهرها نیز در آغوش شورهزار گرفتار خواهند شد.
