فائق حسینی / روزنامه نگار
پیر پسر که در جشنواره فیلم فجر اکران شد، جیغ و هورای تماشاگران از بازی درخشان «حسن پورشیرازی» در نقش «غلام باستانی» به هوا خواست. می دانستم که حتماً به تماشایش خواهم رفت. تا وقتی که با اشتیاق در یک شب معمولی به تمام معنا، همسر و دو خواهرزاده جوانم را ترغیب کردم تا با حضور در سالن طلوعِ پردیس سینمای مهر ارومیه، پای ساخته «اوکتای براهنی» بنشینیم. پیش از آن هم نقدهای ریز و درشتی خوانده بودم، اما واکنشِ تلخِ یکی از دوستانِ فیلم بین و هنرمندم «محمد کاظمی»، اشتیاقم را بیشتر کرده بود تا این متن را بر ذهن خود تحمیل کنم.
داستان با سکانسی از میل بیمارگونه دو برادر به قتل پدر آغاز می شد. دو برادر به قتل پدری می اندیشند که پیش چشمانشان، روسپی میانسالی را پس از پایانِ کارگری جنسیاش با چانه زنی در مورد دستمزد، از خانه بدرقه میکرد. از همین جا بود که خوانشی فرویدی برای کدگشایی متن فیلم در ذهنم شکل گرفت.
از 20 سال پیش و زمانی که نقد ژاک لاکانیِ فیلمِ «مخمل آبی» اثر دیوید لینچ را در نشریه ارغنون، آن هم با کلیدِ نظریه «نگاه خیره» لاکان دیده و خوانده بودم، تصویر برای من چیزی فراتر از نشانه و گفتمان بود. حتی هنوز به یاد دارم که چگونه از بین بردن باکرگی دخترکی فرانسوی – ایزابل با بازی اوا گرین- با شهوت آمیخته با عشق نومردی آمریکایی– متیو با بازی مایکل پیت- ، آن هم پیش چشمانِ برادر دوقلویش –تئو با بازی لوئیس گری- در فیلم «رویابینان» اثر کارگردان شهیر سینما «برناردو برتولوچی» خوانشی معناگرا در بافتارِ انقلاب روشنفکری فرانسه ایجاد کرده بود. حتی به یاد دارم که همین یک سکانس چنان وجودم آشوب آفرید تا برای خروج از آن بیاموزم که یک متن را باید خارج از ارزش-های بنیادین فکریام، و تنها به مثابه یک متن، از بیرون و نه از درون برانداز کنم. از این رو در مورد «پیرپسر» نه بعنوان یک فیلمساز و یا حتی فیلم بین، بلکه بعنوان یک خوانشگر سخن خواهم گفت.
هر چند از منظر کارگردانی و روایت داستان نیز نظرهایی دارم و خلأهای بسیار در ساخت و پردازش شخصیتها، انتخاب بازیگران، سکانسهای بیربط، دیالوگها و اکتهای مبالغهآمیز و بیمعنا و تلاشِ آلوده به محافظهکاری برای به تصویر کشیدنِ معیوب آنچه تماشاگر بهترش را دیده و شنیده، بر «اوکتای براهنی» عزیز وارد میدانم، اما بر عکس او که هیچ به شخصیتهای داستان خود احترامی نگذاشته، بر متنش احترام میگذارم و نقد میکنم تا شاید داستان عقیم و بی سروتهش حداقل در ذهن بیچاره خود، سامان بخشم. «پیرپسر» آنچنان گُنده و نچسب است که بعید می دانم در معده هیچ هنردوستی، هضم شود. من آن را دیدم بر خود بایدی یافتم تا این نازیبایی، مانعِ نقدم نشود.
پیرپسر، فقدان و شکست در سکوت سوژه لاکانی
«علی با بازی حامد بهداد»، سوژه لاکانی داستان است. او که از ابتدای داستان، فقدان و شکست توأمان، با اصرارش بر سکوت و حرف نزدن و کم حرف زدن، در کنار کتاب خواندن، دوری از جنس مخالف و تواضع در برابر پدر، همراهی اش با جامعه با استفاده از ادبیاتی فاخر و آراسته، سوژهای لاکانی را در اختیارم قرار داد. علی اخته بود. اختگیاش نیز در بازماندنش از به دست آوردن سوژه جنسی، کارکردن در خانه به مثابه یک زن و نهایتاً تلاش نافرجامش در رقابت با پدر بر سر معشوق به اوج رسید. علی، از قرار سوشیانت داستان نیز هست و حتی نشان میدهد که از سر حیا و یا اختگی، بوسیدن هم بلد نیست. اینگونه است که از همان ابتدای داستان و با تماشای تصاویر و نقاشیهای مسیح بر دیوار اتاقش، «علی» برای من قهرمان ننمود.
در سکانسی از «پیرپسر» دو برابر لذتی بیمارگونه را به تجربه مشترکی از اختگی بدل میکنند. درست همانجا که با تمام زور بازو به صورت هم سیلی می زنند و از ته دل و متناسب با میزان دردی که میکشند، قهقه میزنند. چقدر منتظر بودم این لذت بیمارگونه، خود به مرهمی بدل شود که نشد.
مرگ سوشیانت
«جوزف کمپل» در کتاب سفر قهرمان خود، برای کهن الگوی قهرمان در مسیر زندگی، سفری معناشناختی ترسیم میکند. قهرمان در برابر جامعه خود، طغیان میکند، از بافتی که به آن تعلق دارد و از آن برخاسته است جدا می شود، سفری برای کشف خود آغاز میکند و پس از رویارویی با سختی های انسان ساز، برای تغییر بافتاری که از آن جداشده، دوباره باز میگردد. علی، در اوج اختگی اما قهرمانِ بیبازگشت این داستان است. او با کشتن پدر، صلح خود با تقدیر را مشق میکند. بر میگردد، چون مسیحی بر صلیب، با دستانی خونین و نقش بر زمینِ خانهای که مادر سرنوشتش در آن دفن شده است و این مرگِ مسیح وار با نگاهی نشانه شناختی، رستاخیزی عقیم برای سوژه لاکانی برمیسازد.
پیرپسر؛ آغازی بر پایانِ بهتری جویی
در این فیلم، هیچ چیز سرجای خودش نیست. همان آغاز داستان هم این را بازگو میکند و تا انتها هیچ شانسی برای بازگرداندن هیچ شخصیتی به جای نمادین خود نیز خود نمینماید. از «غمخوار با بازی محمدرضا داوود نژاد» تا آن «استاد منتقد کلوپ شبانه با بازی بابک حمیدیان».
پدر، مردی است که تمام زشتیهای ممکن و ناممکن را یکجا در خود جمع کرده است. از زنبارگی، اعتیاد، قتل، عیاشی، قمار و دروغ که شر مطلق را به نمایش میگذارد و پیرپسری که خیر مطلق است اما سوژهای است اخته.
این چه سمی است که به جان عموم فیلمسازان این کشور افتاده است؟ از فیلمهای هزل و مستهجن به اصطلاح طنز که بگذریم به انبوهی از ساختههایی میرسیم که گویا فیلمنامه نویسان و کارگردانانش در به تصویر کشیدن تیرگیها و زشتیهای این جامعه به رقابت افتادهاند. داستان هرچه کریهتر پر مخاطبتر. اینگونه است که عبور پیرپسر از گیشهای 20 میلیارد تومانی، آغازی می-شود بر پایان بهتری جویی. چرا که بسیار کماند پدران و پسران این سرزمین که غلام وار و علی وار، در این متن آلوده، جایی برای اینهمانی بیابند.
پیرپسر، مملو از دالهای بی مدلول
در زمان تماشای این فیلم اگر اسپویل داستان آزارتان نداده باشد، به نشانههایی برخاسته از رویکرد جنسیتی – فتیشیسم – و نگاه فالیک فیلمساز به امر جنسی حاکم بر متن نگذرید.
چه آنجا که دوربین با رقص پاهای تنها دلبر داستان «رعنا با بازی لیلا حاتمی» می چرخد. کفشی که بویش، مغز هوس آلود مردی را تحریک میکند، سه هاتداگ بزرگی که قضیب وار در ماهیتابه سرخ میشود، نوک انگشتان دست که ثانیههای متمادی به دنبال لمس یکدیگرند و نهایتاً رقصی که در آن، بارها چاقویی از نیام بیرون می جهد و باز فرومی نشیند.
به تمام این، میتوان تصویرِ به قتل رساندنِ پسر کوچک «رضا با بازی محمد ولی زادگان» را نیز اضافه کرد. چه ابلهانه به نظر می-رسید توان و تفکرِ شخصیتی در آستانه فروپاشی، که این چنین آراسته به روشهای پیچیده رزم آن هم مشابه مسابقاتِ کشتی کج، وحشیانه پسر زن دوم و مقتول خود را میان دوپای خود خفه میکند. اینها و بسیاری دیگر از این داستان، همان چیزهایی بود و هست که در خدمت داستان نبود و نیست و از ذهنِ بیربطِ نگارنده متن به معنایی که در تلاش برای خلق آن است، برون جهیده است. اینگونه است که دلالت های بی مدلول متن آن را به متنی گنگ و بیسخن بدل میکند.
«پیرپسر» چیزی به من نداد، من هم چیزی بر آن نخواهم افزود، اما بازهم میگویم، ای کاش نمیدیدیمش و ای کاش حتی این را هم نمینوشتم.
