در جنگها، همیشه همه چیز با صدای انفجار آغاز نمیشود. گاهی جنگ با سکوت وارد خانه میشود؛ با سکوتی که نیمهشب روی شهر مینشیند، با خواب کودکی که فردا مدرسه دارد، با پدری که قرار است صبح زود سر کار برود و با مادری که هنوز ظرفهای شام را جمع نکرده است. بعد ناگهان، در چند ثانیه، همه چیز به «قبل» و «بعد» تقسیم میشود. قبل از آن لحظه، خانهای وجود داشت با دیوارهایی که خاطره نگه میداشتند، با اتاقهایی که صدای خنده کودکان در آنها میپیچید و با خانوادهای که برای فردای خود برنامه داشتند. بعد از آن لحظه اما، تنها آوار باقی ماند؛ آوار روی سقف، روی خاطرهها و روی زندگی آدمهایی که هیچگاه تصور نمیکردند جنگ از میان اتاق نشیمن خانهشان عبور کند.
زهرا بخشی / خبرنگار
بامداد سوم فروردین ۱۴۰۵، در ساختمان سنگی ارومیه، خانواده رحمانی نیز مانند هزاران خانواده دیگر خوابیده بودند.
فرانک اکبری و همسرش نعیم رحمانی از سال ۱۴۰۰ در واحد شش طبقه سوم ساکن شده بودند، آنها تصور نمیکردند روزی نام ساختمان محل زندگیشان در میان خبرهای جنگ قرار بگیرد.
اما حالا مادر خانواده روایت شبی را می کند که جنگ را به خانه اشان کشاند.
وارد گفتوگو میشویم، فرانک اکبری هنوز روایت آن شب را با جزئیاتی تعریف میکند که انگار تنها چند ساعت از وقوع آن گذشته است. حافظه آدمها در برابر بعضی از فاجعهها مقاومت نمیکند؛ همه چیز را با دقت ثبت میکند، از آخرین جملهای که شنیدهاند تا آخرین تصویری که دیدهاند. او میگوید روز قبل از حادثه به مجلس ترحیم یکی از بستگان رفته بودند. مادرش اصرار کرده بود شب را همانجا بمانند اما او قبول نکرده بود. مهمان داشت، کار داشت و میخواست به خانه برگردد. شب، بعد از شام، مقابل تلویزیون نشسته بودند. نعیم مثل همیشه گفته بود که صبح زود باید سر کار برود و بهتر است همه بخوابند. اما آن روزها شایعات زیادی درباره احتمال حمله به برخی مراکز شهر وجود داشت و همین باعث شده بود خانواده تصمیم بگیرند به جای اتاق خواب، در هال بخوابند.
فرانک میگوید: «فکر میکردیم اگر اتفاقی بیفتد، هال امنتر است. اصلاً تصور نمیکردیم خود ساختمان ما آسیب ببیند. گفته بودند شاید تا شعاع سیصد متری بعضی مراکز را بزنند و ما فاصله بیشتری داشتیم. ساختمانهای زیادی هم اطرافمان بود و فکر میکردیم اگر موجی باشد، همانها جلویش را میگیرند.»
آن شب، ارغوان و ملورین کنار مادرشان دراز کشیده بودند. درست پیش از خواب، ملورین که کوچکتر بود، ترسیده بود و از مادرش خواسته بود کنارش بخوابد. فرانک میان دو دخترش خوابید و نعیم کمی آن طرفتر دراز کشید. هیچکس نمیدانست همین جابهجایی ساده قرار است مرز میان مرگ و زندگی باشد.
چند ساعت بعد، همه چیز فرو ریخت.
فرانک میگوید اولین چیزی که به یاد میآورد صدای انفجار نیست. او و دخترانش اصلاً صدای انفجار را نشنیدهاند. چیزی که آنها را از خواب بیدار کرده، صدای ریزش آوار بوده است. «فقط احساس کردم چیزی روی سرم افتاده. چشم باز کردم و دیدم تکهای از سقف روی سرم ریخته. بلند شدم و دیدم چهار طرف خانه نیست. باد میآمد. دود همه جا را گرفته بود. اصلاً نمیدانستم کجای خانه ایستادهام.»
در آن لحظه، خانه دیگر شکل و شمایل سابق خود را نداشت. دیوارها فروریخته بودند، سقف شکافته شده بود و تاریکی، گرد و غبار و صدای ناله از هر سو شنیده میشد. فرانک ابتدا سراغ دخترانش رفت. ملورین را از زیر آوار بیرون کشید. صورتش خونآلود بود. بعد ارغوان را پیدا کرد که حالش از خواهرش بدتر بود و بینیاش شکسته بود. لباس هر دو دختر خونین شده بود اما زنده بودند.
اما هنوز یک نفر پیدا نشده بود؛ نعیم.
فرانک میگوید در تمام آن لحظات فقط همسرش را صدا میزد. مردی که هجده سال کنار او زندگی کرده بود و در تمام بحرانهای زندگی، اولین کسی بود که به کمک خانواده میآمد. «من فقط کمک میخواستم و مدام شوهرم را صدا میکردم. همیشه وقتی مشکلی پیش میآمد او به کمک ما میآمد. انتظار داشتم این بار هم بیاید.»
اما این بار خبری از نعیم نبود.
آنها تکههای آوار را کنار زدند. بخشی از سقف را برداشتند. بعد لوستر شکسته را کنار زدند. ناگهان صورت نعیم نمایان شد. سرش خونین بود اما بدنش هنوز گرم بود. فرانک و ارغوان هر دو تصور میکردند او زنده است. تلاش کردند او را از زیر آوار بیرون بکشند اما توانشان نمیرسید. ارغوان میگوید: «بدن بابا گرم بود. نبضش را حس میکردیم. من مطمئن بودم حالش خوب میشود.»

اما داستان خانواده رحمانی تازه از همین نقطه آغاز میشود؛ از لحظهای که میان آوار ایستاده بودند و هنوز نمیدانستند چه چیزی را از دست دادهاند.
فرانک میگوید: آن لحظات را بیشتر شبیه خواب به یاد میآورد تا واقعیت. تنها چیزی که به ذهنش میرسید کمک خواستن بود.
در کوچه چراغهایی دیده میشد؛ نورهای کوچکی که در تاریکی حرکت میکردند. امدادگران هنوز نرسیده بودند. یکی از همسایهها که روی پشتبام خانهاش رفته بود تا علت نشت آب را پیدا کند، نخستین کسی بود که صدای آنها را شنید. فرانک از او کمک خواست. میگوید: «گفتم خونه ما رو زدن. فقط همین رو میگفتم. هنوز نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده.»
چند دقیقه بعد بستگان و دوستان خانواده نیز خودشان را رساندند. برادر نعیم بارها با تلفن همراه او تماس گرفته بود اما گوشی از دسترس خارج شده بود. سرانجام از طریق تلفن فرانک توانستند موقعیت تقریبی آنها را پیدا کنند و برای کمک بیایند. زمانی که فرانک و دخترانش از ساختمان خارج شدند، هنوز باور داشتند نعیم زنده است و به بیمارستان منتقل شده است.
همین باور، ساعاتی بعد به بزرگترین تکیهگاه آنها تبدیل شد.
در بیمارستان، هر سه را به بخشهای جداگانه منتقل کردند. زخمها باید بخیه میشد. خون از صورت کودکان پاک میشد. لباسهای تازه برایشان میآوردند. اما هیچکس حاضر نبود درباره نعیم حرف بزند.
هر بار که فرانک سراغ همسرش را میگرفت، پاسخی مشابه میشنید.
«امنیتیه.»
«اجازه نمیدن ملاقات کنیم.»
«توی بخش مراقبتهای ویژه است.»
«هوشش کامل برنگشته.»
همه میدانستند.
جز زنی که هجده سال کنار او زندگی کرده بود.
فرانک تعریف میکند که حتی وقتی با برادرشوهرش تماس گرفت، به او گفته شد نعیم در بخش مراقبتهای ویژه بستری است و هنوز هوشیاری کامل ندارد. همین جمله برای ساعاتی کوتاه به او امید داد. امیدی که بعدها فهمید تنها برای آن بوده که خانواده فرصت پیدا کنند او و دخترانش را از شوک اولیه خارج کنند.
وقتی به خانه مادرش رفتند، نخستین نشانهها آرام آرام خودشان را نشان دادند.
لباسهای سیاه.
چهرههای غمگین.
نگاههایی که از او فرار میکردند.
اما هنوز هم کسی حقیقت را به زبان نمیآورد.
فرانک میگوید حتی وقتی دید همه سیاهپوش هستند، تصور کرد به خاطر مراسم تشییع یکی از بستگان است که یک روز قبل خبر فوتش را شنیده بودند. هیچکس حاضر نبود آن جمله را بگوید؛ جملهای که زندگی او را به دو نیم تقسیم میکرد.
تا اینکه بالاخره حقیقت خودش را لو داد.
ارغوان آن لحظه را بهتر از هر چیز دیگری به خاطر دارد.
او حالا چهارده ساله است. تکواندوکار است. دو مدال نقره و یک مدال طلا دارد و میخواهد در آینده پزشک شود. اما وقتی درباره آن روز حرف میزند، دیگر شبیه یک ورزشکار نوجوان نیست؛ بیشتر شبیه دختری است که هنوز میان خاطرات آخرین شب پدرش زندگی میکند.
میگوید وقتی از بیمارستان به خانه مادربزرگش رسیدند، همه به او اطمینان میدادند که پدرش زنده است. حتی زمانی که اصرار میکرد او را به بیمارستان ببرند، میگفتند حال پدر خوب است و فقط اجازه ملاقات نمیدهند.
بعد ناگهان جملهای را شنید که همه چیز را تغییر داد.
«خدا بیامرزه.»
همین دو کلمه کافی بود.
ارغوان میگوید: «اونجا فهمیدم. شروع کردم جیغ کشیدن. اصلاً باورم نمیشد.»
سکوت میکند.
چند ثانیه به زمین خیره میشود.
بعد آرام ادامه میدهد: «من مطمئن بودم بابام خوب میشه. بدنش گرم بود. وقتی از زیر آوار پیداش کردیم فکر میکردم حالش خوب میشه. فکر میکردم چند روز دیگه برمیگرده خونه.»
اما هیچ بازگشتی در کار نبود.
ماهها از آن بامداد گذشته است اما زندگی خانواده رحمانی هنوز به قبل و بعد از آن شب تقسیم میشود.
ساختمان سنگی امروز در حال تخریب است. بخشی از هزینهها را خود خانوادهها میپردازند. از خانهای که روزی محل زندگی ده خانواده بود، چیز زیادی باقی نمانده است.
وقتی فرانک برای نخستین بار بعد از حادثه به ساختمان برگشت، با صحنهای روبهرو شد که هنوز نمیتواند فراموش کند.
روی تخت خوابشان یک لایه ضخیم خاک نشسته بود.
تلویزیون خانه روی پشتبام همسایه پیدا شده بود.
بیشتر لباسها از بین رفته بودند.
کمدها نابود شده بودند.
اتاق خواب دیگر وجود نداشت.
خانه شبیه اسکلت ساختمانی نیمهکاره شده بود.
او میگوید: «انگار نه انگار که کسی سالها اونجا زندگی کرده بود.»
اما شاید سختتر از دیدن خانه ویران، روبهرو شدن با جای خالی نعیم باشد.
نعیم رحمانی متولد ۱۳۶۰ بود. سالها در کارخانه کار کرده بود و بهتازگی توانسته بود مغازهای راه بیندازد؛ مغازهای که تازه داشت به سوددهی میرسید.
فرانک از مردی حرف میزند که بیشتر از خودش برای خانوادهاش خرج میکرد، آرزوهای شخصیاش را کنار میگذاشت تا چیزی برای دخترانش کم نباشد و هر وقت مشکلی پیش میآمد، نخستین نفری بود که خود را میرساند.
«شاید سالها برای خودش چیزی نمیخرید، ولی برای ما همیشه بهترینها رو فراهم میکرد.»
ارغوان اما پدرش را با خاطرهای دیگر به یاد میآورد.
چند ماه قبل از حادثه، برای تولدش جشن کوچکی گرفته بودند. پدرش با یک جعبه کادو وارد شده بود. ارغوان فکر کرده بود داخل آن عطر است. اما وقتی جعبه را باز کرد، دید تلفن همراهی است که مدتها آرزویش را داشت.
میگوید: «خیلی خوشحال شدم. بغلش کردم. هنوزم اون لحظه بهترین خاطره زندگی منه.»
بعد لبخند کوتاهی میزند.
لبخندی که خیلی زود محو میشود.
چند روز پیش از انجام این مصاحبه، روز دختر بود.
برای بسیاری از دخترها، روزی برای گرفتن هدیه، عکس یادگاری یا پیام تبریک از پدر.
اما برای ارغوان، روز مرور عکسهای قدیمی بود.
میگوید: «همه داشتن عکس باباشون رو میذاشتن. من فقط نشسته بودم عکسهای بابام رو نگاه میکردم. دلم هدیه نمیخواست. فقط دلم میخواست مثل هر سال در رو باز کنه و بگه دختر بابا، روزت مبارک.»
صدایش آرامتر میشود.
«بعضی وقتا هنوز میخوام بهش زنگ بزنم. یه چیزی بهش بگم. بعد یادم میافته دیگه نیست.»
سکوت اتاق سنگین میشود.
در گوشهای از اتاق، ملورین بازی میکند. همان دختری که آن شب گفته بود: «مامان، میترسم. بیا پیش من بخواب.»
جملهای ساده که شاید جان مادر و خواهرش را نجات داد.
وقتی از فرانک میپرسم امروز بیش از هر چیز به چه چیزی فکر میکند، جوابش نه خانه است، نه وسایل از دست رفته و نه حتی هزینههای بازسازی.
به مردی فکر میکند که قرار بود صبح زود از خواب بیدار شود، سر کار برود و عصر دوباره به خانه برگردد.
مردی که آن شب برای آخرین بار به دخترهایش شببهخیر گفت.
مردی که زیر آوار ماند.
و تا ساعتها بعد، همسر و دخترش هنوز باور داشتند که زنده است؛ چون بدنش هنوز گرم بود.
شاید جنگ را بتوان با آمار کشتهها، تعداد حملات و حجم ویرانیها توضیح داد. اما حقیقت جنگ جایی میان همین روایتها پنهان میشود؛ جایی میان یک تلفن همراه هدیه تولد، یک جمله کوتاه پیش از خواب، یک خانه ویرانشده و دختری که در روز دختر، هنوزهم …
در طبقه سوم، واحد شش، آن شب فقط یک خانه ویران نشد.
یک خانواده ناچار شد ادامه زندگی را بدون ستون اصلی خانه یاد بگیرد.
