هرسال صدها مقاله دارد در مورد تاب آوری نوشته می شود و ما به طور شگفت آوری بیشتر بی تاب تر می شویم.
بهنام رضازاده/ امدادگر هنرمند>>
هرسال صدها مقاله دارد در مورد تاب آوری نوشته می شود و ما به طور شگفت آوری بیشتر بی تاب تر می شویم.
در تاریخ معاصر این سرزمین گواه این است که پدران و مادران تاب آورتر داشتیم،ما دهه شصتی ها حتی این تاب آوری را به عینه دیده ایم.
دیده ایم که بیشتر از این که حالا برف میبارد برف میبارید و زندگی جریان داشت یا همه ما دهه شصتی ها ، بهتر بگویم بیشترمان گرسنه به مدرسه می رفتیم و ظهر که گرسنه باز می گشتیم سفره یک خانواده با سرپرست کارمند یا کارگر چنان گسترده نبود که بتواند سیرمان کند اما باز،تاب می آوردیم.
برای آدمهای چند دهه قبل گویا گلایه و نق و غُر جای و جایگاه بالاتری داشت و نباید در هر امر دم دستی در زندگی مصرف می شد.
باید تاب می آوردیم تا آن اصل مهم،آن اتفاق عظیم که سر گلایه را باز کنیم و باهمان تاب و توان رنجشمان را سامان دهیم.
یک چیزی یه جایی در این سرزمین باعث شد که ما گمان کنیم؛چرا که نه؟
مثلا چرا که نه من باید خوب بخورم و یا بخوابم و برانم و …
این ماحصل تغییر رویه جامعه به مصرفی شدن در دهه هفتاد بود یا واساخت های اجتماعی در تقابل با روساخت زندگی اروپایی و امریکایی که از آن دهه کم کم شهروند ایرانی به وسیله شبکه های ماهواره ای بیشتر داشتند می دید آنجا چه خبر است.
می گویند اولین جرقه های انقلاب مشروطه را در ایران فارغ التحصیلان دارالفنون زدند.
یک روز نشستند و گفتند خب، ما که حالا فارغ التحصیل شده ایم، برویم فرنگ و استاد شویم.
پا که گذاشتند در فرنگ فهمیندند دنیا برای بهتر زیستن راهکارهای بهتری دارد که مردمان سرزمینشان از آن راه ها دورند. برگشتند؛هم استاد برگشتند و هم آرزومند برای بهتر زیستن مردمانشان.
انقلاب کردند و مجلس ساختند و برای همه اینها تاب آوردند،یعنی جوری نبود که یک شبه همه اینها را بدست بیاورند.اما یک شبه بسیاری چیزها را از دست دادند و استبداد دوباره شروع شد.
این شاید نزدیک ترین سرخوردگی اجتماعی در ایران بود،برخلاف سنت و دین که می گفت صبر و تلاش موفقیت دارد این بار دوباره استبداد با حمایت روسها برگشته بود و مجلس به توپ بسته شده بود.
القصه بی تابی درونی ما در مواجهه با اتفاقات پیرامون اگر معنامندی درونی عمیق برای حسرت روزهای رفته باشد یا نگرانی از روزهایی که هنوز نیامندند هم جای اسف دارد،هم چرایی و هم غم و هم باشکوه است حتی.
اما این بی تابی اگر عجین شود با تمامیت خواهی،قابل درمان نیست.
خواستن های بسیار ،گرفتارمان میکند،گرفتاری که علاجی ندارد جز تفکر و صد افسوس که فکر و اندیشه را در این سرزمین از دست داده ایم و از قضا این را خوب دوام آورده ایم.