رحیم نجاتی / نویسنده
آی دخترکان زیبای غزه، آی زیبارویان اسیر در بین زشتترین ابناء بشر، به کدامین قیمت معامله شدید در این بازار مکاره؟
به کدامین گناه اسیر و کشته میشوید در این جنگل خوفناک تمدن؟!
مگر در آن عالمِ ذَر، در جواب «الستُ بربکمِ» خداوند، «بله» نگفتید که این چنین در خاطره خاموش خداوند گم شدهاید؟!
آی دخترکان مظلوم غزه که در میانه میدان سنگ و ساروج و آهن و آتش، چنین رقص مرگ میکنید، از کدام جام باده نوشیدید و دستانتان بر زلف کدامین یار گره خورده که بند از بند وجودمان پاره میکنید؟!
تصور میکنم وقتی مشیری می سرود که:» آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود»، سرگذشت شما بر او الهام شده بود.
تصور میکنم مشیری در خواب بد مست شراب بوده است که خواب وحشتناک شما را دید و سرود: « صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند».
زیرا محال است در یک خواب معمولی بتوان چنین صحنههای دهشتناکی را در رویا دید، آری او در خواب بد مست شراب بوده ، زیرا مگر میشود این سطح از ددمنشی و قساوت را در رویا نیز تصور کرد؟!
مگر تاریخ بشرچند نمونه این قساوتها را به یاد دارد؟ خواستم بگویم کربلا دیدم دینم تکفیرم میکند.
اما مگر حسین ابن علی(ع) برای روضه است؟ او وقتی آگاهانه خون خویش و عزیزترین خویشان را فدا کرد و نهیبی به انسانیت زد که به هوش باشید از این انسان چه مرتبه ای از بیرحمی برمیآید. آری او برای شماها شهید شد تا دیگر انسان اینهمه غافل نگردد که البته گردید.
وقتی دیدم دختری ۷-8 ساله پابرهنه و گَرد غم و وحشت بر رخ گرفته، تنها و بیپناه روی سنگها میدود و انگار دردی را حس نمیکند، گمان کردم نمیترسد، ولی متوجه شدم او سطحی عمیقی از ترس را رد کرده که ورای تحمل انسان است. ترسی که هر گُرد آفریدی را زهر ترک کرده نقش بر زمین میکند. اما این دخترکان زیبای یتیم شده از کل جهان، از فرط تکرار وحشت، مرزهای ترس را درنوردیده اند و فقط از چشمان ویلان آنها که انگارجایی را نمیبینند و گیج و منگ بدون داشتن هدفی مشخص روی سنگلاخها پابرهنه میدوند میشود به عمق فاجعه پی برد.
آری دخترکان مغموم، دنیا شما را فراموش کرده است. ولی نیک میدانم بدون عفو شما هیچ بنی بشری در این روزگار رستگار نمیگردد.
چگونه از شما طلب بخشش بکنیم با چه رویی به کدامین ضریح تان چنگ بزنیم چقدر اشک بریزیم؟ ای قربانیان سیاست! بی آنکه بدانید سیاست چیست!
باور میکنید اشکمان نیز از جاری شدن خجالت میکشد؟ شما را سرگردان میان دود و آتش و بمب میبینیم، بغض میکنیم اما این بغض منجر به اشک نمیشود. بلکه به مانند زهری به خون میریزد، به مغزمان میرود و در تک تک سلولهای مغز میل به انفجاری وحشتناک شکل میگیرد و سپس دوباره به بغض تبدیل میشود و دوباره همان زهر و همان بغض.
حاصل، تلاشیِ مفهوم انسانیت و شرف و تمدن است.
و اشکی که خجالت میکشد جاری شده و شما را ببیند، پندام میشود به مغزمان فشار میآورد و منصور حلاج را بر بالای دار هنگام خفه شدن تداعی میکند که چگونه حقِ حلول یافته بر جسم آدمی از وجودش خارج و تسلیم ابلیس میگردد و شما دخترکان را از مقام ناز بر مقام نیاز فرود میآورد.
نیاز به جلب توجه نوع بشر، اما چه تلاش بیثمری!
بشریت دیر زمانی است که به مسلخ قدرت و ثروت رفته است.
آری این چنین بود برادر.
اگر شریعتی زنده بود این کتابش را از نو مینوشت و شما، تنها شما کافی بودید برای بیان مقصودش. دیگر نیازی نبود از اهرام مصر و قصرالخضرای دمشق و ایوان مدائن و دیوار چین برای رنجی که به بشر رفته است بگوید.
شما و تنها شما تا ابد برای بیان تمام رنجی که به بشریت رفته کافی هستید.
آی دخترکان زیبای غزه! میبینی اسماعیل ؟ چه دخترکان معصومی! چه با حیا و خجالتی هستند اسماعیل میبنی؟ انگارتمام شرم و حیای زنان شرقی را یکجا در وجودشان جمع کرده اند اسماعیل!
سوسیالیسم و لیبرالیسم و امپریالیسم و دیگر ایسم ها چه کرد با انسانیت اسماعیل؟! باید به سهراب پناه برد اسماعیل باید چشم را شست و جور دیگر دید.
آی دخترکان زیبای غزه! به محض دیدن شما ناخودآگاه چشممان به سمت دخترمان که با عروسکش بازی میکند میچرخد، بیمحابا از جا میجهیم، سیگاری روشن میکنیم، دودش را تا عمق جانمان فرو میبریم، مستاصل میشویم چه استیصالی که گرهگشائی نیست، سوارِ رهائی بخشی نیست.
به خدا پناه میبریم. باز خود او مامن و ملجا درماندگان است، که همه ما در روی این زمین سرگردانیم.