بهنام رضازاده / نویسنده و فیلمساز
در روانشناسی مفهومی وجود دارد به نام رشد پس از سانحه (Post-Traumatic Growth) که نشان میدهد بعضی از افراد پس از بحرانهای شدید (از دست دادن عزیز، بیماری، فاجعه) به بینش عمیقتری نسبت به زندگی، خود و روابط انسانی میرسند.
رنجِ پس از حادثه فراتر از رنجِ قابل تصور است. پس از یک برخورد یا واژگونی اتومبیل، شما در لحظه آنچه را داشته بودید یا ناگهان از دست میدهید یا دچار تروما و آسیب روحی میشوید که امکان التیام سختی دارد.
وقتی از لحظه صحبت میکنیم در واقع از آن دمِ ناپایداری سخن میگوییم که پیش از آن گذشته بود و پس از آن بر ما واقع خواهد شد.
در حوادثی که لحظه ما را دگرگون میکند و مقصر ماییم نه مثلا طبیعت، مقصر؛ توانایی بخشیدن خودش را ندارد.
آن دم ناپایدار به سبب تقصیری، چنان
تغییر یافته که تو توان جان دادن به آنکه مرده را نداری و یا توان احیای عضوی که از بین رفته را و یا دلی که تا بینهایت رنجیده.
اندیشه ما اغلب در پرسهای بیپایان میان گذشته و آینده گم است اما تقصیرکاران حوادث، گرفتار آن لحظه در گذشتهاند که هر آینده را از آنها میگیرد.
اگر دنبال چاره بگردیم تنها یک واژه در اختیار داریم؛ تحمل. تحمل در سادهترین تعریف، توانِ ایستادگی در برابر آن چیزی است که کاش اتفاق نمیافتاد. رنج، درد، مخالفت، یا حتی حقیقتی که با جهانِ درونیمان ناسازگار است.
انسانِ بیتحمل، انسانی تهی است، تهی از حقیقت و یا فهم حقیقت.
شوپنهاور که نگاهش به زندگی آمیخته با بدبینیای فلسفی است معتقد بود که رنج، جوهر زندگیست. از نگاه او، تحمل، نهتنها فضیلت بلکه شرط بقاست.
وقتی میدانیم که رنج گریزناپذیر است، دیگر به تحمل به چشم امری موقت نمینگریم بلکه آن را بخشی از شیوهی زیستن میشماریم.
پس حتی در تقصیر هم ما به تمام مقصر نیستیم، ما میتوانستیم شاید که از اتفاق پیشگیری کنیم اما در اکنون، بعد از لحظه اتفاق، ما تنها چاره فهم رنج جوهره زیستن و پذیرفتن قدرتی را داریم که بتواند ما را سرپا نگه دارد.
تحمل، در نهایت، آموختنِ زیستن با چیزیاست که نمیتوان تغییرش داد، بیآنکه خود را تباه کنیم.
گاه، تحمل یعنی ادامه دادن حتی وقتی دیگر چیزی برای گفتن یا خواستن نمانده است.
در این خطوط ، مسأله ما این نیست که رنج مفید است یا نه، بلکه این است که ما چه معنایی به آن میدهیم.
انسان ممکن است در مواجهه با رنج، انتخاب کند که مسئولانه، صادقانه و شرافتمندانه زیست کند و این میتواند او را «قویتر» سازد البته نه بهمعنای ظاهری، بلکه بهمعنای وجودی.
و فارغ از هر مثبتنگری سانتیمانتالیستی جواب به این سوال مهم است که:
ما با رنجمان چه میکنیم؟
و نه اینکه رنج با ما چه میکند؟
قصه قصور، قصهای نیست که بتوان از پس آن برآمد شاید تنها بشود با بازوان تحمل، قسمتی از قصور را نادیده انگاشت تا شاید بشود تقصیر را تقسیم کرد.