
هشتم فروردین ۱۴۰۴، هنر آذربایجان غربی یکی از چهرههای اصیل و بیادعایش را از دست داد. حبیبالله ارسلانی، هنرمند پیشکسوت و ریشهدار ارومیهای، که سالها عمر خود را وقف آموزش، آفرینش و ترویج هنر در ارومیه و تبریز کرد، از میان ما رفت؛ اما مکتبش همچنان زنده است. به مناسبت درگذشت این چهره اثرگذار، هفتهنامه آوای آزاد سراغ سعید ارسلانی، فرزند دوم او رفت تا گفتوگویی با او به همین مناسبت ترتیب داد.؛ سعید، دکترای تذهیب دارد، موزیسین است و طراح هنری. کسیکه ردپای ذوق و ظرافت را در آثارش از پدر به ارث برده است. گفتوگوی ما اما تنها با یک فرد نبود؛ با او و درباره خانوادهای است که هنر در تار و پود آن تنیده شده. بیتا ارسلانی، فرزند نخست خانواده، چهرهای فرهنگی و متعهد؛ پریسا ارسلانی، خواننده شناختهشده و مقیم ترکیه؛ و سمانه ارسلانی، پیانیست چیرهدستی که موسیقی کلاسیک را با مهارتی کمنظیر اجرا میکند. این گفتوگو تلاش دارد روایتی از یک شجره هنری ارائه دهد. از پدری که بذر عشق به هنر را در جان فرزندانش کاشت تا نسلی که آن را در فرم، رنگ، صدا و ساز امتداد بخشید.
زهرا بخشی / خبرنگار <<
در یکی از کوچههای مملو از خاطره و قدیمی ارومیه، خانهای بود با دیوارهایی به ظرافت هنر و سقفی از خلاقیت. خانهای که هنرمندان ایرانی و خارجی از آن عبور کردهاند، ماندهاند، یاد گرفتهاند، و از آن به آسمان هنر پر گشوده اند. این خانه اما، خانهی عادی نبود؛ خانهی مردی بود که هیچگاه برای خودش نزیست.
خوشنویس بود، مدیر فرهنگی، فعال هنری، بیادعا و بیحقوق، اما همیشه در حال کار، همیشه در خدمت. نامش کمتر در رسانهها آمد، اما اثرش بر جان و دل فرزندانش حک شد. یکی از آنها، سعید است که امروز هنرمندی شناختهشده است؛ در تذهیب، موسیقی، تدریس و در حفظ ریشههای هنری این خاک.
میگوید: پدرم فقط پدر نبود؛ معلم من بود، همکارم، همراه من در ساختن ذهنم. اگر امروز چیزی میدانم، از اوست.
از همان ابتدا، خانهمان محل رفت و آمد موزیسینها و نقاشان بزرگ بود. در اتاقهای این خانه، هنرجویان بیهزینه آموزش میدیدند و هنرمند میشدند؛ نه از سر وظیفه، بلکه به اعتبار مردی که زندگیاش را وقف دیگران کرد.
پدر، خوشنویس بود، اما چیزی فراتر از یک هنرمند کلاسیک. او برای هنر مرزی نمیشناخت. در تبریز، معاونت فرهنگی استانداری را پذیرفت اما در قالب کارمند نرفت؛ در قامت یک خالق بود. دانشگاه هنر اسلامی تبریز را در زمین یک کارخانه متروکه چرمسازی جان داد؛ موزههایی را از تخریب نجات داد؛ قلعه بابک را احیا کرد، آنهم در روزگاری که زبان مقاومت در برابر تخریب فرهنگی، زبان تهمت بود.
سعید، حالا میان خاطراتی از پدری که هیچگاه استراحت نکرد، روایت میکند: پدرم در تهران هم برای انجمن خوشنویسان ساختمان مرکزی گرفت، ولی خودش خانهای کوچک در مهمانسرا داشت که بعدها پس گرفتند. هیچوقت به خاطر خدماتش چیزی طلب نکرد.
سعید می گوید: وقتی قلمو به دست میگیرم، هنوز در این اندیشه ام که پدر چه میگفت، چه نقدی داشت، چه پیشنهادی میداد. حالا آن نگاه نیست، اما صدایش در ذهنم هست، همراه خلقهای تازه.
پدر، مردی بود با ذهنی روشن و قلبی گرم. وقتی جنگ قرهباغ هنرمندان را بیپناه کرد، او خانه برایشان تهیه کرد، کنسرت برگزار کرد و دستشان را گرفت. وقتی ارومیه در بمباران نان نداشت، او پیشنهاد راهحل داد. هیچگاه سودی نبرد؛ چون هیچگاه نخواست چیزی جز آرامش مردم داشته باشد.
تبریز قدرش را بیشتر دانست
«تبریز قدرش را بیشتر دانست.» او این جمله را میگوید و مکث میکند. در همان تبریز، با استانداری همکاری داشت، اما هرگز برای خانوادهاش امتیاز نخواست. دوست منتقدش عبدالعلیزاده میتوانست برایش کاری کند، اما بابا نخواست. معیار او چیز دیگری بود.
و بعد، از هنر میگوید. با دقت، با درد، با شکایت، با دلسوزی. هنر را شغلی نمیبیند که صرفاً بشود آن را یاد گرفت. میگوید: معرق و منبت را نمیتوان هنر نامید، آنها حرفه اند. هنر آنجاست که تو چیزی بیافرینی، نه تقلید کنی.
طراحیهایی انقلابی هم کرده. از طراحی آرم «الله» برای میدان ولایت فقیه و چند شهر دیگر. اما سالها بعد کنارشان گذاشت. میگوید: دیدم نتیجهاش عکس بود. دیگر باور نداشتم. حتی وقتی اصرار کردند ادامه دهم، نپذیرفتم. چون من کار را برای باورم انجام میدادم، نه سفارش.
گاهی در دل میگوید کاش آهنگساز میشد. در نخجوان آهنگسازی خوانده اما میگوید اینجا کسی نمیفهمد. هنرمند، به قول او، باید زیبایی خلق کند، نه مشکلات را تصویر کند. میگوید: هنرمند نیامده که گرداب جامعه را نقاشی کند. این کار جامعهشناس است. هنرمند باید لطافت بیاورد، آرامش، نه نقد و اعتراض.
خواهر بزرگترم بیتا ارسلانی است و ما چهار خواهر و برادر هستیم. من دومین فرزند خانوادهام. متولد ۱۳۵۵، و خواهر بزرگترم متولد ۱۳۴۹ است. همچنین پریسا متولد ۱۳۵۷ و سمانه متولد ۱۳۶۴ هستند.
در زمینه فعالیتهای خودم، شاید بتوان گفت که به دلیل حضورم در فضای مجازی، کمی شناخته شدهتر شدهام. من نقاش و موزیسین هستم و در رشته نگارگری ایرانی، در رشته طراحی سنتی، تحصیل کردهام.
درباره اینکه هنر در خانواده ما از کی شروع شده است، نمیتوان زمان دقیقی مشخص کرد؛ چون هنر در خانواده ما جنبهای متاژنتیکی دارد. هنر، اگر بخواهیم به شکل یک صنعت نگاه کنیم، میتوان گفت که هنر چیزی است که پس از ژنتیک به وجود میآید. ژنتیک مشخص نمیکند که افکار سیاسی یا اجتماعی فرد چگونه باشد؛ اینها همه باید خود فرد به دست بیاورد. به همین دلیل نمیتوان زمان مشخصی را برای شروع هنر در خانواده ما بیان کرد.
او ادامه میدهد: وقتی از من درباره هنر میپرسند، معمولاً میگویم که درباره کدام هنر صحبت میکنید؟ چون امروزه رشتههای هنری بسیاری وجود دارد که هر کدام مانند یک صنعت مستقل هستند که یاد گرفته میشوند و ادامه مییابند. به عنوان مثال، معرق و منبت را نمیتوان رشته هنری نامید، بلکه حرفهای است که یاد میگیری و به سطح هنری میرسی؛ طراحی که دیگر تقلید نیست بلکه اثری متناسب با زمان و فضای خود خلق میکند.
از او میخواهم بیشتر از صبغهی خانوادگیشان و تنیدگیشان با دنیای هنر بگوید.
من میدانم که پدربزرگم خوشنویس خوبی بود و فکر میکنم ژنتیک هنری بیشتر از سمت خانواده پدر در ما جریان دارد. پدرم نیز پیش از انقلاب فعالیتهای هنری انجام میداد.
هنر تجسمی یکی از ابعاد این ژنتیک خانوادگی ست. همه اعضا نوعا در این امر ممتاز اند.
میگوید: علاقه شخصی من در نقاشی و طراحی حروف بود که کارهای شخصیام محسوب میشد. پس از پیروزی انقلاب، طراحی نمادهایی برای انقلاب را شروع کردم، از جمله آرمهای اللهای که برای میدان ولایت فقیه و دو شهر دیگر طراحی کردم. اما بعد از چند سال این فعالیت را کنار گذاشتم .
فعالیت حرفهای پدرم حدود ۳۲ سال ادامه داشت. عمدتاً تا چند سال پس از انقلاب. ایشان به لحاظ افکار تند نبودند، بلکه معتقد بودند انقلاب میتواند مشکلات زیادی را حل کند. البته برخی مشکلات حل نشد اما او ذهنی روشن داشت و فضای سالم را تشخیص میداد.
پدرم در دو حوزه اثرگذاری داشت؛ یکی آثار مادی بود مانند نقاشیها و ساختمان انجمن خوشنویسان ارومیه که خودش طراح و موسس آن بود و نظارت بر اجرا داشت. این اولین ساختمان مستقل انجمن خوشنویسان در ایران بود که وابسته به جایی نبود. حوزه دیگر فعالیتهای معنوی و حمایتهای او بود. پدرم انسانی خدمتگزار بود که میخواست به هر کسی که نیاز داشت کمک کند.
مدتی در تبریز معاون استاندار بود و پروژههای بزرگی را راهاندازی کرد. برای مثال، دانشگاه هنر اسلامی تبریز را در جایی که سابقاً چرمسازی بود ایجاد کرد و مانع تخریب این محل شد. همچنین در حفاظت از آثار تاریخی مانند موزه ساعت، موزه سنجش و پارک «ایکی کمال» نقش داشت و جلوی تخریب آنها را گرفت. در احیای قلعه بابک که برخی آن را مرتد میدانستند، مقاومت کرد و اجازه نداد مرمت متوقف شود. او تلاش کرد که به جای برخورد سخت، با مردم همراه شود و شرایط را آرامتر کند.
پدرم مردی بود که استراحت نمیکرد و همیشه مشغول فعالیت بود. در مسائل فرهنگی و شهرسازی فعال بود و منطقهای را که مهندس نبود، آباد کرد. پس از فوتش، بسیاری از مردم از خدمات گسترده او سخن گفتند که پیشتر نمیدانستند. در تهران نیز برای انجمن خوشنویسان کارهای بزرگی انجام داد، از جمله اخذ ساختمان مرکزی انجمن و زمینهای متعدد در مرزداران تهران.
اما با وجود همه این خدمات، پدرم هیچگاه حقوق رسمی دریافت نکرد و همیشه بدون چشمداشت کار میکرد. او ماشینهای معمولی میخواست چون هدفش کمک به مردم بود، نه منافع شخصی. در دوران جنگ قرهباغ نیز برای حمایت از هنرمندان در وضعیت دشوارشان تلاش میکرد و برای آنان خانه و کنسرت موسیقی ترتیب میداد.
از فعالیتهای اجتماعی پدر میگوید، از اولین انقلاب، دوران جنگ؛
در زمان بمباران ارومیه وقتی مردم مشکل نان داشتند، به مسئولان پیشنهاد کرد که برای رفع مشکلات مردم اقدام کنند. او هیچگاه از این فعالیتها سود مادی نبرد و ترجیح داد به جای حقوق، وقت و انرژی خود را صرف خدمت کند.
برایمان بیشتر از فضای خانه و زندگی خانوادگی میگوید؛
ما از دوران کودکی با وضعیت اقتصادی مادر که در اداره صدا و سیما کار میکرد، زندگی کردیم و با آن کنار آمدیم. وقتی پدر فوت کرد، متوجه شدم که خاطرات او بسیار ارزشمند و فراوان است، چون پدر فقط یک پدر نبود بلکه همکار و همراه من در فعالیتهای هنری بود.
وقتی نقاشی میکشم، همیشه به این فکر میکنم که چه کسی این اثر را خواهد دید و نظر خواهد داد، چون همیشه پدر بود که این کار را انجام میداد و سیستم ورود من به فرهنگ و هنر در دستان او شکل گرفت.
به گفتهی سعید، ذهن روشن و خلاق حبیب و ایدههای نابش باعث شد خانه به کانون هنرمندان تبدیل شود. از کشورهای دیگر، موزیسینها و نقاشان بزرگ ایرانی و خارجی به منزل میآمدند و رفت و آمد داشتند. این فرصت بزرگی بود که خانواده از آن بهره ببرد و همه این اتفاقات به واسطه پدر بود.
«بسیاری از بزرگان هنر ایران و خوشنویسان ارومیه مدتها در منزل ما اقامت داشتند و آموزش میدیدند. خانه ما محلی برای جذب و پرورش هنرمندان بود و این جو دوستانه و هنری را پدرم ایجاد کرده بود.»
مردم چه؟ قدرشناس اند؟
«افکار عمومی همیشه فراموشکار است. در طول تاریخ و در همه جغرافیای جهان، انسانهایی که بانی خیر و حرکتهای فرهنگی و علمی میشوند، در ذهن مردم عادی پاک میشوند. پدر من تکبعدی نبود و فقط انقلابی نبود؛ چرا که بعدها در زمینههای زیادی مثل موسیقی و تربیت نقاشان ارومیه نقش داشت.
سعید ادامه میدهد: «نقاشان آذربایجان را به خانه و کارگاه ما میآورد و این هنرمندان بدون هیچ هزینهای میآمدند و هنر یاد میگرفتند. این بخش از کار پدر هرگز گفته نشد. پدر شخصیتی صبور و شوخطبع داشت؛ اینها در ذهن ما ماندهاند، نه چیزهای سطحی و بیاهمیتی که یک آدم بدون چشمداشت مالی انجام میدهد. خانه او را باید از طلا گرفت.
از تبریز و دوران کارش در استانداری بیشتر بگویید:
«پدر انسان کتابخوانی بود. زمانیکه آقای عبدالعلیزاده استاندار آذربایجان شرقی بود، فضای هنری تبریز حال خوبی نداشت؛ آدم خوشنیتی لازم بود که آنها را به هم متصل کند، چون پراکنده بودند. نتایج کارهای پدر هنوز هم باقی است؛ مثلاً مجسمهسازان را از اینجا میبرد به باکو تا از آنجا یاد بگیرند چون همیشه به آینده و نیازها فکر میکرد.
تبریز و ارومیه، کدامیک قدرشناسی بهتری از استاد داشتند؟
«تبریز بیشتر به پدرم ارزش قائل شد و قدرش را دانست. عبدالعلیزاده منتقد هنری بزرگی است که سینما و موسیقی را نقد میکند و دیدگاه فرهنگی قوی دارد. بابا از دوستیشان به نفع خانوادهاش استفاده نکرد در حالی که حق داشت به خاطر آن همه خدمت درخواست کند.
ملاک پدر پول و مادیات نبود. خانه کوچکی که روزمره به او داده بودند در مهمانسرا استانداری بود که آنجا میماند و کل زندگیاش در تبریز بود، در حالی که آن خانه مال خودش نبود و بعدها هم پس گرفته شد. آثار معنوی پدر برای من و خانوادهمان بسیار باارزشتر است که الان هم از آنها استفاده میکنند ولی نمیدانند بانی اصلی کیست.
برمیگردیم به نهاد هنرمند، ژنتیک و اکتساب. ارسلانیها چگونه در هنر میدرخشند. سعید حرفاش را اینگونه پی میگیرد:
«دوراندیشی پدر بسیار با ارزش بود. او با تحصیلاتی در حد دیپلم، ایرادات شهرسازی را میدید که شهردار نمیدید. ما استعداد داریم اما باید هدایت شود. جامعه ما مریض است؛ موقع انتخاب رشته ممکن است هیچوقت در آن پیشرفت نکنی. من عاشق آهنگسازی هستم و در نخجوان آهنگسازی میخوانم ولی به خاطر شرایط جامعه آنطور که باید، به آن سمت نرفتم. آهنگساز اینجا چه کار میتواند بکند؟ کی میفهمد؟ سیستم ارگانیزهای وجود ندارد. اگر بود من عاشق آهنگسازی بودم و آن انرژی را روی نقاشی و تذهیب نمیگذاشتم.
آدم در هنر هرچه بیشتر فعالیت کند، احساس میکند کم میداند. هرچه کمتر فعالیت کند، فکر میکند زیاد میداند. خاصیت هنر این است که هر چه عمیقتر شوی، سر خم میکنی و از ادعا میافتی.
نگاه ارسلانیها به هنر چگونه است؟ آنها هنر را برای چه به کار پیگیرند؟
«به بچههایی که میآیند همیشه میگویم این دنیا دنیای ادعا نیست و خندهدار است که کسی بگوید من این را ادعا کردم. نهایتاً ما یک گل را میکشیم؛ تو باید به آفریننده آن گل نگاه کنی که چه خلق کرده و طبیعت با آن چه کرده. تو در برابر آن چه میخواهی بگویی؟ فقط میتوانی رنگهایش را ببینی و سر جای خودش قرار دهی. نهایتاً میتوانی اسم خودت را هنرمند بگذاری؛ هنرمند اجتماعی باشی که مشکلات جامعه را به تصویر بکشی.»
«مشکلات جامعه چیست؟ گرداب است برای هنرمند.
بزرگترین گرداب برای هنرمند این است که به جای افزودن زیباییها، مجبور است مشکلات جامعه را بکشد. درحالیکه این کار هنرمند نیست؛ کار جامعهشناس و منتقد سیاسی است که بیاید شرایط جامعه را نقد کند.
هنرمند باید زیباییهایی را که دیگران نمیبینند، خلق کند، لطافت به جامعه ببخشد و آنها را بیافریند.
مردم به استراحت و زیبایی و لطافت نیاز دارند، نه به انتقاد و خشونت. من هنر را اینگونه میبینم .
از سعید میپرسم اثر ارسلانیها بر هنر و فرهنگ این شهر را چگونه ارزیابی میکند؟
«در مورد خانواده من، میدانم که به واسطه پدر و حمایتهای مادر، همه بچههایمان در فعالیتهای هنری حضور داشتهاند. خواهر کوچکم، سمانه ارسلانی، دکترایش را در باکو گرفته و اینجا پیانو تدریس میکند. او مکتب پیانوی روس را که یکی از قویترین سبکهای موسیقی دنیاست به همراه مجسمهسازی و نقاشی آن، به بچهها یاد میدهد.
به نظر من کار سمانه در موسیقی ارومیه کار بزرگی است؛ نسلی که ادامه میدهد و باقی میماند، برای شکوفایی موسیقی اینجا کمک بزرگی میکنند. شاید الان دیده نشوند اما در آینده قطعا این دیده شدن اتفاق میافتد.
متأسفانه ارشاد ما این را نمیبیند و افق دیدش محدود است، اما بعدها خواهند دید که ما عکاسهای خوبی داریم و فیلمسازهای موفقی که در ارومیه هستند و جوایز جهانی کسب میکنند. اینها تأثیر زیادی روی نسلهای آینده خواهند گذاشت.»
توصیه من این است نظر دادن در حوزه هنر و فرهنگ به عهده افرادی باشد که جامعهشناس، هنرشناس و روانشناس قوی باشند، نه رئیس اداره ارشاد!
اگر این روند ادامه یابد، نسل هنرمندان منقرض میشود و چیزی از نسلهای قبلی در جامعه باقی نمیماند.
تکلیفمان برابر نسلهای فردا چیست؟
«ما تبدیل به جامعهای بیگانه میشویم که حتی نمیدانیم چگونه باید با فرزندمان رفتار کنیم. مهمترین مسئله امروز این است که ما بالاخره چی هستیم؟ سهم ما در دنیا چقدر است و چه کار میتوانیم بکنیم؟ سهمی که نداریم، باید به ما داده شود.
میرحسین موسوی پرچمدار مدرنیته بود؛ در زمان خودش هر چیز مدرنی میآمد، آن زمان میآمد و خودش هم نقاش مدرنیسم بود. در زمان او هنرهای سنتی به حاشیه رفتند.»
پس با این حساب میتوان شما را هنرمند کلاسیک دانست.
«من از هنر سنتی صد درصد حمایت نمیکنم ولی حداقل آن چیزهایی که در زندگی روزمره من دخیل است را نمیتوانم کنار بگذارم. وقتی از خواب بیدار میشوم، کاشیکاریهای مساجد را میبینم که بخشی از زندگی من است. نمیتوانم اینها را کنار بگذارم و بروم دنبال نقاشی مدرن. هر دو باید در کنار هم رشد کنند، ولی در جامعه ما این اتفاق نمیافتد.
ما یک چهارچوب کاملاً مشخص نداریم و با ترکیبی عجیب و غریب زندگی میکنیم که نه سنتی است و نه مدرن. بسیاری از جوانها میخواهند هنرمند شوند ولی نمیدانند چطور باید این مسیر را ادامه دهند. آموزشهای ما خیلی ابتدایی است و امکانات کم است.»
تعریفتان از ارومیه؟
«ارومیه برای من مثل یک شهر مرده است؛ شهری که بیشتر شبیه شهر اموات است. از نظر من تبریز وضعیت بهتری دارد. من هرچند در ارومیه بزرگ شدهام و به لحاظ احساسی به آن علاقه دارم، اما معتقدم ارومیه به نوعی «شهر نخبهکش» است. خواستهها و اولویتهای مردم این شهر با خواستههای شهرهای دیگر متفاوت است. در حالی که شهرهای دیگر به دنبال پیشرفت و توسعهاند، ارومیه انگار ایستاده و حاضر نیست مسیر رشد و تغییر را بپذیرد.»
