تاریخ انتشار: تیر 22, 1405 - 4 ماه پیش
موضوع:‌ گفتگو
شماره: 3687

لحظه ای که زندگی از نفس افتاد

در جنگ‌ها، همیشه همه چیز با صدای انفجار آغاز نمی‌شود. گاهی جنگ با سکوت وارد خانه می‌شود؛ با سکوتی که نیمه‌شب روی شهر می‌نشیند، با خواب کودکی که فردا مدرسه دارد، با پدری که قرار است صبح زود سر کار برود و با مادری که هنوز ظرف‌های شام را جمع نکرده است. بعد ناگهان، در چند ثانیه، همه چیز به «قبل» و «بعد» تقسیم می‌شود. قبل از آن لحظه، خانه‌ای وجود داشت با دیوارهایی که خاطره نگه می‌داشتند، با اتاق‌هایی که صدای خنده کودکان در آنها می‌پیچید و با خانواده‌ای که برای فردای خود برنامه داشتند. بعد از آن لحظه اما، تنها آوار باقی ماند؛ آوار روی سقف، روی خاطره‌ها و روی زندگی آدم‌هایی که هیچ‌گاه تصور نمی‌کردند جنگ از میان اتاق نشیمن خانه‌شان عبور کند.