
کیومرث محمدی / پژوهشگر در حوزه فرهنگ و تاریخِ اقوام
گاهی تقارن دو رویداد، ما را به کشف پیوندهایی فراتر از ظاهر آنها دعوت میکند؛ پیوندهایی که شاید در اسناد تاریخی ثبت نشده باشند، اما در حافظه فرهنگی و تجربه زیسته انسان معنا مییابند. گشایش یادمان شمس تبریزی در خوی، همزمان با روز ملی روستا و عشایر، برای من چنین فرصتی است: فرصتی برای اندیشیدن به راه، کوچ، جستوجو و میراثی که از گذشته به ما رسیده است.
یک سو، روایت سفر شمس تبریزی و پیوند سرنوشت او با مولانا قرار دارد؛ سفری که در حافظه فرهنگی ما، فراتر از جابهجایی جغرافیایی، معنای جستوجوی حقیقت و دگرگونی درونی یافته است. سوی دیگر، ایلراهها هستند؛ مسیرهایی که نسلهای پیاپی عشایر پیمودهاند و در امتداد آنها، دانشی عمیق درباره کوهستان، دشت، آب، مرتع و فصلها شکل گرفته است.
این دو مسیر، الزاماً پیوندی تاریخی و اثباتشده با یکدیگر ندارند؛ اما میتوان آنها را در یک قاب استعاری کنار هم نشاند. یکی روایت حرکت در جستوجوی معناست و دیگری روایت حرکت برای تداوم زندگی. هر دو یادآور این حقیقتاند که راه، گاه بیش از مقصد، حامل تجربه، خاطره و هویت است.

سنگهای افراشته در مسیر کوچ؛ از گورستان بینراهی تا یادمان شمس
در سنت کوچنشینی، مسیر میان آران ــ دشت و قشلاق، که در برخی گویشها و سنتهای محلی از آن با نام گرمیان نیز یاد میشود ــ و زوزان، یعنی ییلاق و کوهستان، تنها راهی برای عبور نیست؛ بخشی از جغرافیای زندگی و حافظه جمعی ایل است. در میانه این مسیرها، گاه گورستانهایی شکل میگیرد که کوچنشینان، درگذشتگان خود را در آنها به خاک میسپارند؛ مکانهایی که میان دو قلمرو زندگی، یکی در دشت و دیگری در کوهستان، جای گرفتهاند.
در برخی از این گورستانهای بینراهی، سنگقبرها بزرگتر و افراشتهتر از سنگهای معمولاند. میتوان این ویژگی را در چارچوب تجربه زیسته کوچنشینان چنین تفسیر کرد که سنگی بلندتر و آشکارتر، در برابر دگرگونیهای طبیعت ــ از جمله سیلاب، فرسایش و انباشت رسوبات ــ نشانهای ماندگارتر بر جای میگذارد؛ نشانهای که در بازگشت سال بعد، یافتن محل قبر و حفظ خاطره درگذشته را آسانتر میکند. البته این توضیح، تفسیری مبتنی بر منطق زندگی کوچنشینی است و برای تعمیم آن به همه گورستانها، باید شواهد میدانی و مردمنگارانه هر منطقه را جداگانه بررسی کرد.
با این حال، همین تصویر، ما را به استعارهای تأملبرانگیز میرساند: آیا نمیتوان مناره شمس تبریزی را، در یک خوانش نمادین، به سنگی افراشته در مسیر حافظه تشبیه کرد؛ نشانهای که در میان گذر زمان و دگرگونیهای روزگار سر برآورده تا نام و یاد انسانی را از فراموشی دور نگه دارد؟
سنگقبر افراشته، در این تصویر، نشانی برای بازگشت و یادآوری است؛ مناره نیز میتواند چنین معنایی بیابد: نشانهای در چشمانداز شهر که به ما میگوید کسی، روزگاری، در افق فرهنگ و اندیشه این سرزمین حضوری ماندگار داشته است. این تشبیه نه ادعایی درباره منشأ تاریخی مناره است و نه تلاشی برای اثبات پیوندی مستقیم میان سنتهای تدفین عشایری و یادمان شمس؛ بلکه پلی استعاری میان دو تجربه انسانی است: میل به حفظ نام درگذشتگان و کوشش برای زنده نگهداشتن یاد کسانی که در تاریخ و فرهنگ ما جایگاهی یافتهاند.
از این منظر، مناره شمس را میتوان سنگی افراشته در جغرافیای حافظه دانست؛ نشانهای که در گذر نسلها، نگاه را به سوی گذشته میبرد و از ما میخواهد نگذاریم یاد انسانها و میراث آنان زیر غبار فراموشی پنهان شود.
بیست سال در مسیر یک یادمان؛ از کاوش تا گشایش
برای من، یادمان شمس تبریزی در خوی فقط یک اثر تاریخی نیست؛ بخشی از تجربه شخصی و حرفهای من در عرصه باستانشناسی است.
حدود بیست سال پیش، بهعنوان باستانشناس در کاوشهای این محوطه حضور داشتم. از آن روزها، لوح تقدیری به یادگار مانده که در سال ۱۳۸۵ هجری شمسی، به امضای آقای محمد اشتری، رئیس وقت سازمان میراث فرهنگی، صنایعدستی و گردشگری استان آذربایجان غربی، برای قدردانی از هیئت کاوش صادر شده است. این سند، برای من یادآور روزهایی است که بخشی از تلاشهای میدانی و پژوهشی برای شناخت و حفاظت از این یادمان در جریان بود.
دو دهه گذشت تا این مسیر سرانجام با مدیریت آقای صفری و به پشتوانه تلاش و پیگیری او به مرحله پایانی خود برسد. فاصله میان روزهای کاوش و امروز، تنها فاصلهای زمانی نیست؛ یادآور دشواری تداوم پروژههای میراث فرهنگی، ضرورت پیگیری مستمر و نقش افرادی است که در مقاطع مختلف، مسئولیت پیشبرد چنین کارهایی را بر عهده میگیرند.
