اجتماعی 11 مرداد 1405 - 2 هفته پیش زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
کپی شد!
0
بازخوانی نظریه «جامعه مخاطره آمیز» اولریش بک

زندگی مدرن در گـردآب ناامنی و ترس

در دنیای به ظاهر پیشرفته امروز، با پارادوکسی عمیق و تأمل‌برانگیز روبه‌رو هستیم. روزگاری که بشر به مدد پیشرفت خیره‌کننده فناوری، انقلاب ارتباطات و گسترش هنجارهایی چون دموکراسی، آزادی و حقوق بشر، انتظار داشت جهانی امن‌تر و قابل پیش‌بینی‌تر از همیشه بسازد، عملاً به عرصه‌ای تبدیل شده که ناامنی در آن چهره‌ای تازه، پیچیده و فراگیر یافته است. پرسش اینجاست که چگونه ممکن است با وجود این همه ابزار و دانش، احساس امنیت نه تنها افزایش نیافته، بلکه به سرچشمه اضطرابی دائمی برای میلیون‌ها انسان در سراسر گیتی تبدیل شده است؟

اولریش بک، جامعه‌شناس برجسته آلمانی، در نظریه جامعه مخاطره‌آمیز پاسخی عمیق به این پارادوکس ارائه می‌دهد. او استدلال می‌کند که مدرنیته و توسعه صنعتی، به جای کاهش خطرات طبیعیِ دیرین، انبوهی از ریسک‌های تازه، نامرئی و جهانی را خلق کرده‌اند . این ریسک‌ها، از آلودگی‌های زیست‌محیطی و تغییرات اقلیمی گرفته تا بحران‌های مالی جهانی و تروریسم بین‌المللی، مرزهای طبقاتی و جغرافیایی را درمی‌نوردند و همه انسان‌ها را فارغ از موقعیت و پایگاه اجتماعی شان در معرض آسیب قرار می‌دهند.
به تعبیر بک، اگر قوه محرکه جامعه صنعتی و طبقاتی قرن نوزدهم در این شعار خلاصه می‌شد که گرسنه‌ام، شعار جامعه جدید این است؛ می‌ترسم یا نگرانم. در جامعه طبقاتی سابق، مسئله اصلی بر سر توزیع ثروت و کالا بود، اما ایده محوری کنونی، توزیع خطرات و ایمنی است. انسجام دنیای معاصر دیگر بر پایه نیازی که در جوامع ماقبل مدرن وجود داشت، شکل نمی‌گیرد، بلکه بر پایه نگرانی و ترس از مخاطراتی استوار است که خود ساخته‌ایم . این ترس، نه یک احساس زودگذر، بلکه به نیروی محرکه سیاست‌، اقتصاد و حتی سبک زندگی بدل شده است.
آنچه امروز جهان را به مکانی ناامن بدل کرده، نه کمبود مفاهیمی چون دموکراسی، آزادی و عدالت، بلکه سوءاستفاده‌ای نظام‌مند از همین مفاهیم برای مشروعیت‌بخشی به خشونت و سلطه است. بک بر این باور است که ریسک‌های امروز، محصول جانبی پیشرفت و نظم‌سازی هستند. در این چارچوب، شاهد پدیده‌ای هشداردهنده هستیم؛ دموکراسی‌سازی اجباری با بمب و موشک، اشاعه آزادی از طریق اشغال نظامی، و عدالت‌خواهی گزینشی که خود به منابع اصلی تولید ناامنی تبدیل شده‌اند.
انسان‌های بی‌گناه بسیاری در عراق، افغانستان، سوریه، یمن و فلسطین به بهانه تحقق این مفاهیم قربانی شده‌اند. گویی که این واژه‌ها از معانی اصیل خود تهی شده و به پوششی برای منافع ژئوپلیتیک و توسعه‌طلبی نظامی تبدیل گشته‌اند. حضور نظامی آمریکا در کشورهای حوزه خلیج فارس با توجیه بسط آزادی و دموکراسی، نمونه‌ای بارز از این پارادوکس است. تجربه نشان داده که آزادی‌ای که توسط نیروی نظامی و نه خواست و تلاش مردم یک کشور نهادینه شود، نه تنها امنیت را گسترش نمی‌دهد، بلکه به افزایش ناامنی در منطقه دامن زده و تعادل آن را بر هم می‌زند.
بک در بخشی از تحلیل خود به خرده‌سیاست اشاره می‌کند که طی آن نهادهای کلانی مانند تجارت، علم و فناوری با بی‌اعتبار ساختن روش‌های دموکراتیک، کار خود را پیش می‌برند و در کنار آن، سیاست‌های محلی و خُردنگر، وجه کلی دوران اخیر را مشخص می‌کنند. این دوگانگی و پیکار مداوم، خطر مداومی را هم در کارکرد نظام سیاسی و هم در پیامدهای ناخواسته آن در عرصه سیاست به بار می‌آورد.
در جامعه مخاطره‌آمیز، ریسک‌ها دیگر طبیعی نیستند، بلکه ساخته‌شده و سیاسی اند. ابرقدرت‌ها با بازتعریف مفاهیمی چون تهدید جهانی و امنیت بین‌الملل، به تولید و بازتولید ناامنی دامن می‌زنند. آمریکا به عنوان یکی از اصلی‌ترین بازیگران این نظم، با شعار مبارزه با اشاعه هسته‌ای، خود به بزرگترین اشاعه‌دهنده خشونت و بی‌ثباتی تبدیل شده است. لشکرکشی به عراق به بهانه وجود سلاح‌های کشتار جمعی که هرگز یافت نشد، و حمایت بی‌قیدوشرط از رژیم اسرائیل در جنایاتش علیه فلسطینیان، نمونه‌های بارزی از این پارادوکس هستند. در این موارد، مبارزه با خطر خود به بزرگ‌ترین منبع تولید خطر تبدیل شده است.
تحریم‌های فلج‌کننده علیه ایران که دسترسی مردم عادی به دارو و معیشت را هدف قرار می‌دهند، نمونه‌ای از این ریسک‌های خاموش و فراگیر است. تحریم‌ها با تضعیف بنیه‌های اقتصادی طبقه متوسط، این قشر را به گروه‌های پایین‌درآمدی می‌رانند. این تغییر طبقاتی پیامد مهمی دارد؛ طبقه متوسط که معمولاً پایگاه اصلی جنبش‌های اصلاح‌طلبانه و خواستار تغییر تدریجی است، تضعیف می‌شود و در مقابل، پایگاه جنبش‌های تندرو و خواهان براندازی تقویت می‌گردد. به این ترتیب، اگر غرب با وضع تحریم‌ها به دنبال گسترش دموکراسی در کشور هدف بوده، شواهد نشان می‌دهد که این ابزار نه تنها موفق نبوده، بلکه نتیجه‌ای معکوس به بار آورده و به رادیکال‌تر شدن فضای سیاسی دامن زده است.
یکی دیگر از لایه‌های این ناامنی فراگیر، پارادوکس قدرت است. قدرت‌های بزرگ با بیشینه‌سازی قدرت نه تنها به امنیت نمی‌رسند، بلکه ترس، اضطراب و احساس ناامنی آنها بیشتر می‌شود. حتی بودجه یک تریلیون دلاری پنتاگون نیز نتوانسته حس امنیت بیشتری را برای آمریکا به ارمغان بیاورد.
این پدیده ریشه در روانشناسی قدرت دارد؛ افراد و کشورهای قدرتمند، برخلاف ضعیف‌ترها، احتمال بیشتری دارد که در تصمیم‌گیری از تحلیل دقیق و عقلانی صرف‌نظر کنند. آنان تهدیدها را بیشتر غریزی و سریع ارزیابی می‌کنند، جهان را تیره‌تر و ساده‌سازی‌شده‌تر می‌بینند و همین نگرش زمینه‌ساز سوءظن و اضطراب می‌گردد. در نتیجه، کشورهای قدرتمند معمولاً نسبت به کشورهای ضعیف‌تر احساس ناامنی بیشتری دارند و به‌راحتی تحریک شده و آمادگی بیشتری برای آغاز یا تشدید جنگ‌ها نشان می‌دهند.
این چرخه معیوب به وضوح در رقابت قدرت‌های بزرگ دیده می‌شود؛ هر دو طرف می‌کوشند قدرت بیشتری نسبت به دیگری کسب کنند تا احساس امنیت بیشتری داشته باشند، اما این راهبرد نتیجه‌ای معکوس دارد. اگر واشنگتن نیرومندتر شود، پکن را تهدیدآمیزتر می‌بیند و اگر پکن قدرتمندتر شود، اقدامات واشنگتن در پیرامون خود را تهدیدآمیزتر ارزیابی می‌کند. این چرخه آنان را به سمت تقویت بیشتر قدرت نظامی سوق می‌دهد؛ تقویتی که تنها اضطراب طرف مقابل را بیشتر می‌کند.
به نظر بک، در برابر خطرات هسته‌ای، شیمیایی و بیوتکنولوژیکی، دیگر امکان تصمیمات معتبر و مقتدر که توسط گروه‌هایی از متخصصان گرفته می‌شد، وجود ندارد. اقتدار شناختی دیگر مسئولیت برخی گروه‌های خاص از دانشمندان، سیاستمداران و صنعتگران نیست، بلکه در میان گستره عظیمی از گروه‌های اجتماعی پراکنده است. این وضعیت اگرچه می‌تواند جامعه را به سطح جدیدی از خود‌انتقادی برساند، اما در عمل به سردرگمی و بی‌اعتمادی فراگیر دامن زده است.
شک‌گرایی که بخشی جدایی‌ناپذیر از علم مدرن بوده، اکنون به شالوده‌ها و نتایج کار علمی نیز تسری یافته است. علم هم تعمیم‌یافته و هم افسون‌زدایی می‌شود. نمونه مشهور آن شکستن اقتدار پزشکی علمی است که هم در بازگشت به طب سنتی و هم در به‌کارگیری درمان‌های تعاملی‌تر با بیمار خود را نشان می‌دهد . این فروپاشی اقتدار شناختی، انسان امروز را در دریایی از اطلاعات متناقض رها کرده و توانایی او را برای تشخیص حقیقت از دروغ و خطر واقعی از خطر ساخته‌شده کاهش داده است.
پس، جهان نه به دلیل فقدان ارزش‌های والا، بلکه به سبب تصاحب این ارزش‌ها توسط قدرت‌های ریسک‌ساز، جای امنی برای زندگی نیست. تا زمانی که مفاهیمی چون دموکراسی و آزادی، پوششی برای منافع ژئوپلیتیک و توسعه‌طلبی نظامی باقی بمانند، نظریه جامعه مخاطره‌آمیز بک همچنان فریادی هشداردهنده خواهد بود؛ ما در جهانی زندگی می‌کنیم که خطراتش را خود ساخته‌ایم، و این بار قربانیان، همه انسان‌ها هستند.
درنهایت می توان گفت زندگی مدرن، با تمام پیشرفت‌های ظاهری خود، در گردابی از ناامنی و ترس گرفتار شده است. این وضعیت، که ریشه در سوءتفاهمی عمیق از مفهوم امنیت دارد، نیازمند بازنگری اساسی در رویکردهای کنونی است. امنیت واقعی، همچنان که گفته شد، نه در انباشت قدرت و تسلیحات نظامی، بلکه در بنیان‌گذاری اعتماد، احیای نهادهای دموکراتیک اصیل و التزام به هنجارهای بین‌المللی، فارغ از تبعیض‌های اعمال‌شده توسط قدرت‌های بزرگ، تجلی می‌یابد.
رویکرد کنونی به امنیت، که متکی بر افزایش توان نظامی و ایجاد موازنه وحشت است، نه‌تنها امنیت را به ارمغان نیاورده، بلکه به تشدید تنش‌ها و افزایش بی‌اعتمادی‌ها دامن زده است. رقابت تسلیحاتی، به جای ایجاد ثبات، چرخه‌ای از ناامنی را به وجود آورده که در آن هر کنش، واکنشی را به دنبال دارد و هر دو، بر عمق بی‌اعتمادی می‌افزایند. در این میان، نهادهای دموکراتیک، که می‌توانند بستری برای گفت‌وگو و حل‌وفصل منازعات باشند، تضعیف شده و جای خود را به رویکردهای یک‌جانبه‌گرایانه و مبتنی بر زور داده‌اند.
پایبندی به هنجارهای بین‌المللی، کلید رهایی از این وضعیت است. اما این پایبندی نباید گزینشی و بر اساس منافع قدرت‌های بزرگ باشد. همه کشورها، صرف‌نظر از اندازه و قدرتشان، باید در برابر قانون بین‌الملل یکسان باشند و از حقوق و تکالیف برابر برخوردار گردند. در غیر این صورت، هنجارهای بین‌المللی به ابزاری برای تحمیل اراده‌ی قدرت‌های بزرگ بر دیگران تبدیل شده و مشروعیت خود را از دست می‌دهند.
تا زمانی که این بازتعریف بنیادین از مفهوم امنیت صورت نگیرد و رویکردهای کنونی اصلاح نشوند، ترس و نگرانی، همراه دائمی انسان مدرن در این جهان به ظاهر پیشرفته باقی خواهد ماند. جهانی که در آن، هیچ‌کس احساس امنیت نخواهد کرد و سایه‌ی تهدید و ناامنی، بر سر همگان سنگینی خواهد نمود. بنابراین، بازسازی اعتماد، احیای نهادهای دموکراتیک و پایبندی به هنجارهای بین‌المللی، تنها راه رسیدن به امنیت پایدار و رهایی از این وضعیت ناگوار است.

مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *