دو هفته نامه «آوای آزاد» 16 فروردین 1404 - 5 ماه پیش زمان تقریبی مطالعه: 4 دقیقه
کپی شد!
0
داستان پسر روستایی که در دانشگاه مکزیک بورسیه شد؛

از ارومیه تا مکزیکو

فتح قله‌ها لذت‌بخش است اما قبل از آنکه کسی روی نوک‌کوهی فاتحانه عکس یادگاری بگیرد، باید رنج بالارفتن از آن را به جان بخرد. عرق‌ریختن، زمین‌خوردن، تحمل سرما و گرما، تاول زدن پا و ... . آن عکس فقط یک بُرش است. فقط یک اسلایس لذتبخش! اینها را گفتم تا برسیم به زندگی جوانی ساده و بی غل و غش که از دل ارومیه راهی کشور پر رمز و راز مکزیک در آمریکای شمالی شده است. اگر در اینترنت وضعیت مکزیک را جستجو کنید شاید برجسته‌ترین مسئله همین باشد که خیلی از خانواده های مکزیکی به غذا هایی که حاوی برنج و لوبیا هستند علاقه زیادی نشان می‌دهند. مکزیک چند مورد از بزرگترین و خطرناک‌ترین کارتل‌های مواد مخدر بین‌المللی را در خود جای داده‌است. جنگ مواد در مکزیک تا به امروز جان ۲۵۰ هزار نفر را گرفته است؛ حالا چطور شبان موسوی جوان ارومیه‌ای که این روزها بواسطه مطالب سرگرم کننده‌اش از مکزیک در اینستاگرام مخاطبان زیادی را با خود همراه ساخته، از این کشور سر درآورده است، به این خاطر گپ و گفتی را در ساعت سه بامداد به وقت مکزیک در یکی از روزهای پایانی اسفند با او ترتیب دادیم. آنچه در ادامه می‌آید حاصل یک ساعت گفتگوی ما با ایشان است.

طاهره زینالی/ روزنامه گار<<

خب آقای موسوی اول از خودتان برایمان بگویید و اینکه متولد چه منطقه ای از ارومیه هستید؟
من ۱۲ بهمن سال ۱۳۷۲ در یکی از روستاهای مسیر ارومیه به اشنویه به نام محمود آباد به دنیا آمدم. تا پنجم ابتدایی را در همان روستا درس خواندم. خیلی بچه شلوغی بودم. مدرسه که تعطیل می‌شد پدرم دوتا گوسفند می‌خرید و می‌گفت بجای اینکه بزنی شیشه‌های مردم را بشکنی برو گوسفندها را ببر چراگاه ( با خنده). بعد از پنجم ابتدایی به مدرسه روستای کوکیا در نزدیکی روستای‌مان رفتم. اول تا سوم راهنمایی را آنجا خواندم. در خانه اصلا درس نمی‌خواندم، البته مقطع ابتدایی همیشه شاگرد اول بودم. اول تا سوم راهنمایی هم جزو دانش‌آموزان برتر بودم. دبیرستان که رفتیم چون بچه روستایی بودم و شهر را ندیده‌بودم همان سال اول در دبیرستان مصطفی خمینی در سه درس مردود شدم. البته شهریور ماه دوباره امتحان دادم و قبول شدم. چون ریاضی من خوب بود به من گفتن برو ریاضی فیزیک بخوان. یادش بخیر! پدرم هم از دستم گرفت و من را برای ثبت‌نام به مدرسه علوم سابق که الان منصور افشار شده، بُرد. فکر کنم خیابان استاد برزگر بود. از شانس من ظرفیت رشته ریاضی پُر شده بود. خلاصه قسمت نشد. با پدرم راهی هنرستان مطهری شدیم. پدرم به مسئولین مدرسه گفت هر رشته‌ای که ظرفیت خالی دارید، پسرم را همان رشته ثبت نام کنید. به همین خاطر من را در رشته نقشه‌کشی ثبت‌نام کردند. منم هاج و واج!
از نقشه‌کشی سر در نمی‌آوردم. بعد دیدم که رشته پولسازی هست، علاقمند شدم. طوری که نقشه‌های بچه‌های کلاس را هم در خانه می‌کشیدم و از آنها پول می‌‍‌گرفتم. از این دست کارها زیاد انجام می‌دادم. این را هم بگویم در مدرسه تا آستانه اخراج هم رفتم.

چرا اخراج؟
بخاطر اینکه شلوغ بودم. با اینکه شاگرد اول بودم اما کلاس نمی‌رفتم. در حیاط مدرسه هم فوتبال بازی می‌کردم.‌ خلاصه مدرسه را نصف جان کرده‌بودم. دبیرستان که تمام شد رفتم دانشگاه. در کنکور رتبه ۸۲۰ آوردم. رشته طراحی صنعتی نیشابور قبول شدم. یکی دو ترم نقشه‌کشی خواندم. در خوابگاه هم معلم استاتیک و ریاضی شده‌بودم. البته کاملا رایگان.
یک روز یکی از بچه‌ها گفت شبان برایت شیرموز میخرم تو هم استاتیک را کامل به من یاد بده. باور کنید حرف سال ۹۱ هست؛ بخدا قسم با اینکه ۲۰ سالم بود اما من شیرموز بستنی نمی‌دانستم چیست. قبول کردم. اسمش سید بود؛ بچه شمال. با سید رفتیم، شیرموز بستنی خریدیم. اما من بلد نبودم که چه شکلی بخورم. نگاه کردم به سید و یاد گرفتم. از روز بعد هر کسی از من می‌خواست تا به او ریاضی یا استاتیک درس بدهم می‌گفتم باید برایم شیرموز بستنی بخرید. تازه طعمش به دهنم مزه کرده بود.( با خنده). آنجا که تمام شد. یک مشکل خانوادگی برایم پیش آمد. من نیشابور فارغ التحصیل نشدم. برای دانشگاه آزاد ارومیه انتقالی گرفتم. در دانشگاه آزاد ارومیه اولین روزی که رسیدم. همه از یک خانمی اسم می بردند حتی استاد هم پیگیر او بود. منم با عرض معذرت فکر میکردم حتما زیباست که این همه پیگیر او هستند. تا اینکه همان خانم با یک جعبه بزرگ شیرینی وارد شد. منم خیلی شکم دوستم. نگو این خانم در خیابان دانشکده قنادی دارند و هر پنجشنبه که نقشه کشی داریم با قنادی سرکلاس حاضر می شود. جعبه شیرینی را که باز کرد، باور کنید روی بعضی شیرینی‌ها گیلاس و انواع میوه بود. منم بلد نبودم چطور میخورند. با خودم گفتم بلد نیستم بخورم آبرویم میرود.( با خنده ) به اون خانم گفتم من شیرینی نمی‌خورم. سوال کرد یعنی اصلا نمی خوری؟ گفتم: اصلا نمی‌خورم. خلاصه تا یک ترم بچه‌ها شیرینی خوردند و من فقط نگاه می‌کردم. ( با خنده)
به هر نحوی لیسانس را گرفتم. وضع مالی پدرم خوب هست اما من خودم خسیسم. دانشجوی لیسانس بودم. یک پیراهن سفیدی داشتم که آنقدر شسته بودم، سیاه شده بود. به مادرم گفتم بیا پیراهن من را با نفت بشور تا سفید بشود. گفت باشه. پیراهن را با نفت شستیم سفید سفید شد. اما بوی نفت میداد. پیراهن را اتو کردم و راهی دانشگاه شدم. (با خنده فراوان)
همیشه ردیف اول می‌نشستم. اسم استاد را ذکر نمی‌کنم. گفت بچه‌ها بوی نفت میاد. زمستان هم بود. صدای من در نیامد. تا آنکه استاد آمد که بو بکشد گفتم استاد، با مادرم پیراهنم را با نفت شستیم. گفت پاشو برو بیرون مارو مسخره کردی!( با خنده). استاد البته منو دوست داشت. گفت پاشو برو لباسهاتو عوض کن، مُردیم از بوی نفت. الان هم با این استاد در ارتباطیم. بازهم از خاطرات دوران لیسانس بگم؟

بله بفرمائید.
بزارید این را بگم. این را خداییش بنویسید. بلکه آن دختر خانم هم دید.( با خنده) روزی از خیابان مطهری با ماشین رد می‌شدم. من یک پیکان وانتی داشتم که سپرش شکسته بود. با طناب سپر را بسته بودم. دیدم دختر خانمی سوار پراید می‌رود. با خودم گفتم باید با همین پیکان وانت با این دخترخانم دوست بشوم. دنبالش کردم. جوان و نادان بودم. خلاصه دختر خانم یه جایی توقف کرد. منم با دمپایی بودم. پیاده شدم. شیشه ماشین را زدم. رفتم که پیشنهاد بدهم.( شلوغ و پررو بودم). دیدم تبلت به دست بود. گفت یک لحظه صبر کنید. با خودم گفتم به به اوکی شد. منم بچه روستایی بودم. سیاه سیاه. آدم می‌گفت تف نکنم خیابان تف کنم توی صورت شبان. پیاده شد. منم قدم کوتاه بود. دیدم دوبرابر من. خیلی هم زیبا بود. زبانم گرفت و نتوانستم پیشنهاد بدهم.منصرف شدم. سوار شدم برگشتم روستا. پدرم عاشق این بود موی سرم را بتراشد. تصور کنید یک نفر با سر کچل. سیاه سیاه! هفته بعد رفتم دانشگاه. دیدم چندنفر دختر ایستادن و من را به همدیگر نشان می‌دهند و می‌خندند. رفتم سوال کردم خانم ببخشید اتفاقی افتاده؟ گفتند مگر تو همانی نیستی هفته قبل به این خانم پیشنهاد آشنایی دادی. گفتم: بله. گفت: ببین تو و این خانم بهم میایید؟ ( با خنده). گفتم آن موقع خوش‌تیپ بودم الان کچل شدم. خلاصه دوران لیسانس تمام شد و برای ارشد ثبت‌نام کردم. سال ۹۵ در دانشگاه ارومیه رشته مکانیک گرایش تبدیل انرژی با رتبه هزار و خورده‌ای یا ۶۰۰ و خورده‌ای قبول شدم. دقیق یادم نیست. همان سال افتادم در خط فروش جوراب و لباس زیر که از بانه، تهران و اصفهان می‌آوردم و پخش می‌کردم. سپس وانت نیسان خریدیم می‌رفتم از پارس آباد مغان اردبیل گوجه فرنگی می‌آوردم در روستا می‌فروختم. در روستا سیب‌زمینی و پیاز می‌فروختم. نمایندگی پخش جوراب داشتم. تااینکه ارشد تمام شد و رفتم سربازی. در سربازی استادی داشتم که بعدا دوستم شدیم. گفت شبان با این استعدادی که داری بیا برو چین درس بخوان. گفتم باشه. دوران سربازی نشستم و زبان درس خواندم. در حین نگهبانی هم حتی زبان می‌خواندم. زبانم خوب شد. تسویه سربازیم ۱۵ فروردین ۱۴۰۱ بود. ۱۵ فروردین که برگشتم روستا، ۱۷ فروردین لباس‌هایم را برداشتم و به مدت یکماه تهران رفتم. در این یکماه زبانم را تقویت کردم. مادرم در این یکماه برایم یک ماهی تابه خرید. گفت شبان با خودت ببر تهران. آنجا تخم مرغ بپز برای خودت. گفت اما گم نکنی‌ها. گفتم چرا؟ گفت چون وقتی نیشابور درس می‌خواندی برایت یک قابلمه خریده‌بودم که گم کردی. در یکماهی که تهران بودم هم زبان می‌خواندم و هم مصاحبه‌هایی که برای دانشگاه لازم بود. بالاخره نتایج آمد. از ترکیه، مالزی، چین و مکزیک بورسیه گرفتم. که بعدها تصمیم گرفتم بنا به دلایلی راهی مکزیک شوم.

چرا بنا به دلایلی؟
چون من آنقدر پشتوانه مالی نداشتم که بروم ترکیه درس بخوانم. شرایط مکزیک بهتر بود. این وسط به مامانم گفتم ننه برایم تابه‌ای چیزی بخر.(با خنده) گفت همان که برای تهران خریدم را ببر مکزیک. الان هم همان تابه را با خودم به مکزیک آوردم. گاهی اوقات هم تماس می‌‌گیرد و می‌گوید از تابه مواظبت کنی(با خنده). هنوز هم آن تابه را دارم.

مگر نگفتید وضع مالی پدرتان خوب بود. پس این همه فشار و کار کردن برای چه بود؟
ببینید، صادقانه بگویم وضع مالی روستایی‌ها چهار پنج سالی می‌شود که خوب شده‌است. سیب و گاو و گوسفند به فروش می‌رود. ۱۰ سال قبل از این خبرها نبود. شیر فروش نمی‌رفت. الان تازه کم کم اوضاع مالی بهتر شده‌است.

نگفتید چند خواهر و برادرید؟
ما کلا دوتا برادریم. ریش سفید منم. برادرم در کار شیر و لبنیات است. شیر جمع‌آوری می‌کند و به پگاه شیر می‌فروشیم. مال و منال پدرم را او می‌خورد و کیف می‌کند( با خنده ).

برای شما پول نمی فرستند؟
نه. ما با هم هستیم. درآمد ما این همه نیست که هرکسی برای خودش باشد. معتقدیم یک دست صدا ندارد. همه برای یک صندوق تلاش می‌کنیم. وضع مالی ما این همه خوب نیست که من برای خودم سرمایه‌گذاری کنم. برادرم برای خودش.

الان در مکزیک درس می خوانید یا تدریس می کنید؟
در مکزیک دانشجوی دکتری هستم.

دقیقا چه سالی وارد مکزیک شدید؟
شهریور سال ۱۴۰۲

در کدام دانشگاه مکزیک مشغول به تحصیل هستید؟
دانشگاه خودمختار فارز هستم. علاوه بر این زبان و بهینه‌سازی مصرف انرژی و ترمو دینامیک هم تدریس می‌کنم.
پس هم تحصیل می‌کنید و هم تدریس؟
بله. یکی هم اینکه در یک مدرسه آمریکایی زبان تدریس می‌کنم.
یک اخلاق خوبی که دارم اینست که در کلاسهایم به دانشجوها گفتم اگر خسته شدید بگید تا درس را متوقف کنیم. برخی کلاس‌ها شش ساعته است. شش ساعت دانشجو خسته می‌شود. من خودم قیافه خودم را یک ساعت تحمل نمی‌کنم. چه برسد به اینکه دانشجو شش ساعت من را تحمل کند. به همین خاطر برای اینکه تجدید روحیه و رفع خستگی شود ضرب‌المثل‌های ترکی برای آنها می‌گویم. هم روحیه‌شان عوض می‌شود هم منم یک دلخوشی می‌کنم.
قصد دارید کلا آنجا بمانید یا به ایران برمی‌گردید؟
صادقانه بگویم. فعلا هستم. دو سال مانده دکتری تمام بشود. در این دوسال مشخص نیست چه کسی بماند. چه کسی برود. تا ببینیم قسمت چه هست.

پس هنوز تصمیم خاصی نگرفتید؟
نه هنوز تصمیم خاصی نگرفتم ولی قسمت هر چه باشد ما هم قبول می کنیم.

بنظر شما چرا این همه محتوای صفحه شما در اینستاگرام مورد پسند قرار گرفته است؟
اول می‌خواستم در صفحه‌ام کلا بحث آکادمیک باشد. بعد دیدم در بحث آکادمیک پدرم هم نمیاد من را دنبال کند چه برسد به بقیه! به همین خاطر محتوای فان بارگذاری کردم تا همه بتوانند دنبالم کنند. این وسط هم کسی سوالی داشت در زمینه زبان و حتی مهاجرت جواب بدهم. اما اینکه چرا محتواهای پیج وایرال شده؟ متاسفانه. خودتان در جریان هستید و احتمالا با فرزندتان که حرف می زنید ۵۰ درصد از کلمات فارسی استفاده می کنید. مطلب جالبی عرض کنم اینکه شخصی به نام اکبر بود که رفته بود انگلیس. بجای اینکه انگلیسی یاد بگیرد به آنها ترکی یاد داده‌است. دقیقا مصداق من هست. منم آمدم اسپانیایی یاد بگیرم اینها ترکی یاد گرفتن و من اسپانیایی یاد نگرفتم.

مخاطبان بیشتر از شما چه چیزی پیگیر هستند؟
اکثرا همه فکر رفتن هستند. باید در جریان باشند رفتن باید طوری باشد که از هرچه در مبدا داری دست بکشی. تلفنی با مادرم حرف می‌زدم. یکی از بستگان ما فوت کرده و دخترش در انگلستان هست. مادرم می گفت شبان! دخترش شش ساعته می‌تواند برگردد و برسد به خاکسپاری پدرش. اما شبان به من میگن اگه تو بمیری شبان دوسه روز طول میکشه تا برگردد. متوجه هستید چی عرض میکنم؟! شاید گفتنش خوب نباشد اما باید از هرچیزی دست بکشی تا مهاجرت کنی( با بغض ). الان مثلا خدای نکرده اتفاقی بیفتد من نمیتوانم برگردم…(اشک در چشمانش حلقه می‌زند)
بیخیال… ( مکث فراوان)!

قصد نداشتم شما را ناراحت کنم. اما بیان این تجربه برای کسانی که مشتاق مهاجرت هستن خوب است، که آگاهانه تصمیم بگیرن!
ببینید؛ الان پدرم، مادرم، برادر من شده یک اتاق با یک گوشی و یک لپ تاپ. یعنی وابستگی نباید به چیزی داشته باشید.

سخت نیست؟ اینکه هوس ایران کرده باشید و نتوانید بیایید؟
من ماه قبل ایران بودم. بخاطر دندانپزشکی آمدم. بخصوص اینکه من فردی هستم که رفیق ندارم. رفقای من پدرم، مادرم و برادرم هستند. بخاطر همین به غیر از اینها به کسی دیگری اعتماد نمی‌کنم. هیچ کس! وقتی رفیقت می‌گوید تو را می‌خواهم با عرض معذرت سه تا گزینه است: یا بخاطر پولت، یا جانت یا ناموست هست وگرنه به هیچ وجه تو را دوست ندارد. به همین خاطر عمو، دایی، پسر عمو و… هیچ کدام پدر مادر و برادر نمی‌شود. تمام شد و رفت. مابقی تا زمانی تو را می‌خواهند که از آنها پایین‌تر باشی. رفتی بالا زیر پایت را خالی می‌کنند.

شعبان موسوی دلش این لحظه چه می‌خواهد؟
این لحظه در کشور خودم کاری باشد که آینده داشته باشد و برگردم. الان ۳۲ سالم هست. بتوانم روی پای خودم بایستم، نه اینکه محتاج پدرم باشم. آینده ام تضمین شده باشد همین لحظه برمی گردم. چون گاهی وقت ها یک نان و ماست که با پدر و مادرت بخوری و با آنها شوخی کنی به هزارتا دلخوشی اینجا می‌ارزد.
وقتی نامه پذیرشم آمد، برخی شهرهای ایران را با ماشین خودم رفته بودم. به دوستم زنگ زدم گفتم پسر من هنوز سوار هواپیما نشدم. در فرودگاه آتاتورک که ۱۰ برابر روستای ماست، من گم می‌شوم. باور کنید با هزار مصیبت توانستم برسم مکزیک. چون من تا پیش از این اصلا سوار هواپیما نشده‌بودم ولی بار دوم که تور اروپا رفتم، کاملا یاد گرفته بودم.

بعضا برخی افراد وقتی در محیط های مشابه شما که قرار می گیرند جوگیر می‌شوند، دچار چنین حالتی شدید؟
صادقانه بگویم. من شخصی هستم که با پدرم هم رک هستم. من اگر بخواهم لاکچری بازی کنم آنی که ۵۰ سال هست در آمریکا زندگی می‌کند اندازه من نمی‌تواند. ۵۰ درصد دانشجوها که می‌آیند پست‌های لاکچری می‌گذارند یک روز می‌روند ۵۰ روز نمی‌توانند بروند. من این را نمی‌خواهم.
من دوست ندارم طرف مقابل بگوید که فقط بخاطر لاکچری بازی آمدی. خیر! اینجا که بیایید ۹۰ درصد فقط مشکلات است. الان ساعت ۳ بامداد است. دو ساعت دیگر سحری هست و روزه می‌گیرم. آنقدر کار دارم که تا صبح بیدارم. صبح هم دانشگاه می‌روم. بعداز ظهر هم تدریس دارم. روزی ۴ ساعت تدریس دارم. یعنی گاهی وقتها شده که یک شبانه روز نخوابیده‌ام، ولی اما طرف مقابل که ایران نشسته و یا کسی که فقط برای دلخوشی می‌آید اینجا از این سختی‌ها نمی‌گوید و جوانان تصور می‌کنند خارج یعنی فقط دلخوشی.

آقای موسوی! شاید شما ساده می‌گیرید. اما این آموزش زبان ترکی در بین ساعت‌های آموزشی تدریس زبان انگلیسی به نوعی انتقال فرهنگ هست. نظر خودتان چیست؟
معتقدم اولویت با زبان مادری است. زبان فارسی نیاز است اما اول بچه باید زبان مادری‌‌اش را یاد بگیرد. ایده فیلم‌های زبان ترکی را پدرم می‌دهد. الان شما ارومیه زندگی می‌کنید ولی الان از شما سوال کنم آغاباجی یعنی چی نمی دانید.
یعنی چه؟
یعنی زن عمو.
ما می‌گوییم آباجی.
ولی ما متاسفانه فرهنگ خودمان را نمی‌شناسیم. اول خودم را عرض می کنم. یک بیت شعر ترکی بلد نیستم. اما ۵۰ سال قبل اینطور نبود. پدرم می‌گفت زمستانها هر شب منزل یکی از اهالی روستا جمع می‌شدند و بایاتی می‌خواندند.

 می‌خواستم به اینجا برسم که اشتراکات فرهنگی ارومیه و مکزیک چه می تواند باشد؟
اصلا یک درصد اشتراک فرهنگی ندارند. خوشبختانه فرهنگ ما بسیار غنی است. به عنوان مثال خانواده. در ایران ما تُرک و فارس فرقی ندارد، خانواده مهم‌ترین بخش زندگی است. اما اینجا نه. اینجا یک مزیتی که دارد اینست که زندگی می کنند. ما زندگی نمی کنیم. برای نمونه من خودم را مثال می‌زنم. توانم را گذاشته‌ام برای جمع کردن پول. درسته؟ ولی اینجا این شکلی نیست. زندگی می کنند. اهل تشریفات نیستند. ولی ما تشریفاتی بیش از حد هستیم. مثلا چون پارسال مهمان ها مبل ما را دیده‌اند امسال باید عوض بشود. اینجا از این خبرها نیست. اینجا که آمدم یک هفته منزل استادم بودم. استادم به شدت ایران‌دوست هست. هر چند سال یکبار به ایران سفر می‌کند. مدتی که اینجا بودم سطح زندگی‌اش از منزل ما که روستایی هست، پایین‌تر بود. اما در عوض کل دنیا را گشته و می شناسد. از قدیم گفتند:« دولانان ایاغا داش دئیر» .

برای رفتن به مکزیک چه کسی شما را حمایت مالی کرد؟
من بورسیه دولت مکزیک هستم. هزینه رسیدن به مکزیک را هم از محل همان فروش سیب زمینی و گوجه تامین کردم. البته این همه هم فقیر نبودیم.(با خنده).

معیارهای شما برای ازدواج سبک زندگی غربی است یا ایرانی؟
من همین الان اینستاگرام آمدم بخاطر تنهایی بود. چون ایران که بودم ماهی یکبار هم به اینستاگرام سر نمی‌زدم. در خانه ما وقتی وارد می‌شوید، پدرم می‌گوید گوشی را کنار بگذارید و در جمع خانواده باشید. در خانه ما چیزی به نام گوشی نیست. من طرفدار سبک زندگی ایرانی هستم.

اول مصاحبه تصور داشتیم روزه نمی گیرید. زود قضاوت کردیم.
روزه می‌گیرم و تا امروز فقط یکی را خوردم. آن هم روزی بود که سحری قورمه سبزی خوردم. قورمه سبزی هم تشنه می‌کند و اینجا هم خیلی گرم است. مجبور شدم روزه‌ام را بشکنم.
یک حرفی بزنم. البته نمیدانم منتشر می کنید یا نه. خوشم میاید اولین پاراگرافی که می نویسید این باشد اگر می‌خواهید به جایی برسید باید دعای خیر پدر و مادر پشت سرت باشد. معتقدم تلاش ۱۰ درصد و مابقی فقط دعای خیر پدر و مادر است.

مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *