دو هفته نامه «آوای آزاد» 01 مرداد 1404 - 1 ماه پیش زمان تقریبی مطالعه: 3 دقیقه
کپی شد!
0
شهادت اولین و آخرین درجه سعید رضایی

بنویسید شهید وطن!

زهرا بخشی // خبرنگار

آفتاب تیز و سوزانِ عصر، بی‌ملاحظه می‌تابید. جاده مهاباد را پشت سر گذاشته بودیم، جاده‌ای که پیچ و تابش ما را به سمت روستای ساری‌بیگلوی معین می‌برد… روستایی که حالا نامش، نه فقط بر نقشه که بر قلب‌ها حک شده‌بود.
در سکوت ماشین، فقط صدای باد بود که از پنجره نیمه‌باز به گوش می‌رسید و تپش دل‌هایی که می‌دانستیم قرار است قدم در خانه‌ای بگذاریم که بوی غمِ فراق در هوایش پیچیده…
به ورودی روستا که رسیدیم، چشم‌مان به بنری افتاد که بالای تیربرق آویزان شده بود. تصویری ساده و بی‌ریا از جوانی با لباس خاکستری بسیجی — با لبخندی آرام که انگار از دل آسمان به زمین نگاه می‌کرد.
زیرش نوشته شده بود: شهید سعید رضایی
از ورودی روستا که گذشتیم، نگاه‌مان افتاد به خانه‌ای ساده، با دیوارهای خشتی و ایوانی محقر که بر بلندای بام‌اش، پرچم ایران در باد عصرگاهی تکان می‌خورد…
کنار در خانه، بیرق سیاه محرم حسین (ع) به اهتزاز درآمده‌بود. خانه‌ای که هیچ نشانه‌ای از تجمل نداشت، اما شکوهش در سادگی و ایمانش خلاصه می‌شد. دیوارهای خانه هم منقش به تابلوهای آیات قرآن و تصاویری از ائمه معصوم(ع).
اهل خانه به استقبال آمدند…
دل‌هایی که داغ‌شان از چشم‌ها می‌بارید، اما کرامت‌شان، مهمان‌نوازی را فراموش نکرده بود.
پا به حیاط که گذاشتیم، کنار ساختمان نیمه‌تمامی که قرار بود روزی خانه‌ی سعید و خانواده‌اش شود، چشم‌مان افتاد به پسربچه‌ای هشت‌ساله. لباس رزم بر تن، با چشمانی درشت که محکم چادر مادرش را گرفته بود…
انگار دل کوچک او هنوز تاب فراق پدر را نداشت، حتی حالا که حدود یکماه از پرکشیدنش گذشته بود.
وارد خانه که شدیم، هوای غم سنگینی می‌کرد. پدر و مادر سالخورده، کنار هم، نشسته بر گوشه‌ای از خانه…
قامت‌شان شکسته‌تر از همیشه، دل‌شان خسته‌تر از تمام سال‌ها.
مادر، چشم از قاب عکس روی میز نمی‌گرفت — عکسی از سعید، لبخند به لب، با چفیه‌ای سیاه…
اشک‌ها بی‌اجازه از گوشه چشمش می‌ریخت، لب‌هایش بی‌صدا زمزمه می‌کرد:
«آی بالا منی هارا تک قویوب گئتدین…»
(ای عزیز دل مادر، کجا رفتی و‌ منو تنها گذاشتی…)
و هر بار که نگاهش به ابوالفضل، پسر شهید می‌افتاد، سینه را میفشرد و بغضش تازه می‌شد…
اینجا، خانه‌ای است که هنوز صدای نفس‌های سعید را در دیوارهایش می‌شود، شنید…
ما آمده‌ایم تا نه فقط قصه‌ی یک شهید، که داستان یک عشق، یک ایثار و یک داغ نشسته بر دل‌ها را از زبان خانواده سعید، بی‌کم و کاست بشنویم…
آمده‌ایم تا روایت کنیم آنچه را که باید بماند.
اکبر رضایی، پسر دوم خانواده بعد از لحظه‌ای مکث که انگار بغض سنگینی را میان گلویش نگه داشته باشد… چشمانش را به زمین دوخت و با صدایی گرفته گفت: برادرم شهید سعید رضایی، فرزند این خاک، هفتم خرداد ۱۳۶۹ در دل یک خانواده مذهبی در همین روستای کوچک( ساری بیگلو) چشم به جهان گشود. پدرمان، رزمنده بود. سال‌های آتش و خون دفاع مقدس، از همان کودکی در گوش سعید زمزمه می‌کرد که مرد، برای وطنش زنده است. سعید، دوران کودکی و نوجوانی را در روستا گذراند. بعد، راهی شهر شد تا در دانشگاه ادامه تحصیل دهد. سال ۱۳۹۱ با مدرک کاردانی صنایع فلزی فارغ‌التحصیل شد و همان سال، به‌عنوان تکنسین در شرکت مارال صنعت مشغول به کار شد.
اما دلش جای دیگری بود. آرزویش این بود که «سرباز ولایت» باشد. در سال ۱۳۹۵، وقتی این خواسته را با خانواده در میان گذاشت. اصرار داشت، دلش می‌خواست برای نظام و اسلام یک سرباز واقعی باشد. قبول کردیم. مراحل جذب و گزینش، سه ماه بیشتر طول نکشید. از همان روزها، خودش را وقف خدمت در مرزهای شمال غرب کشور کرد؛ از ماکو تا مریوان، در برابر اشرار ضدانقلاب و دشمنان این خاک ایستاد.
9 سال، عمرش را در منطقه گذراند. اما این همه راه، فقط ابتدای مسیر بود. سال گذشته، به درخواست فرمانده لشکر، دوره پدافند هوایی را هم گذراند. چند ماهی بود فرماندهی یکی از یگان‌های پدافند را به‌عهده گرفته بود. برادرش می‌گوید: اقتدار داشت، مدیر بود، مدبر بود… بهش افتخار می‌کردیم.


شهادت اولین و آخرین درجه‌ نظامی سعید شد
اما تقدیر، جور دیگری برای سعید رقم زده بود. فقط یک روز قبل از آغاز جنگ، آمده بود خانه، می خواست ساخت خانه خودش را شروع کند. با پدرم، همسرشان و برادرانم خداحافظی کرد و گفت: شما کار را ادامه بدهید، من هم می‌آیم. و رفت…
۲۳ خرداد، روز اول جنگ، وقتی اولین حمله هوایی رژیم صهیونیستی علیه جمهوری اسلامی انجام شد، سعید بدون لحظه‌ای درنگ، به ندای فرمانده‌اش لبیک گفت و خودش را به پادگان المهدی رساند.
برادرش اکبر با صدایی که هنوز بغض دارد، تعریف می‌کند: بارها زنگ زدیم، گفتیم برگرد. قبول نکرد. گفت: وظیفه دارم، باید باشم. حتی ۲۴ خرداد هم با او تماس گرفتیم، باز هم نپذیرفت. عصرهمان روز، ما در باغ بودیم، دلشوره داشتیم، انگار قلبمان خبر داشت. وبالاخره همان خبر غم انگیز را شنیدیم.
ساعت حدود پنج بعد ازظهر، سعید با پدر، همسر و برادرانش تماس گرفت. با همان روحیه همیشگی، با صدایی آرام، دلشان را قرص کرد. ولی… ساعت پنج و نیم، در مسیر انتقال به بیمارستان عارفیان، در روز عید غدیر خم، به آرزویش رسید… شهادت.
همه در پادگان، سعید را می‌شناختند؛ هم فرمانده، هم متصدی قبضه، هم همرزم… تازه هم قرار بود درجه بگیرد. اما شهادت، همیشه زودتر از هر درجه‌ای می‌رسد.
اکبر رضایی اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: شهادت سعید یعنی امضای دوباره‌اش پای بیعت با نظام و ولایت فقیه. ما راضی‌ایم، خوشحالیم… این راه، راه خودش بود.
همزمان با اکبر رضایی که ماحرای شهادت سعید را تعریف می کیند، گریه‌های مادر و خواهر، گوشه‌های خانه را پر کرده. اکبر بغضش را فرو می‌برد: همه ما قبول داریم، راهی بود که خودش انتخاب کرد. ولی برای پدر و مادرم مصیبت بزرگی است… و برای پسر کوچکش، لحظه‌ای که خواهد گفت بابا… دیگر هیچ وقت جوابی نخواهد شنید.
زهرا دعا کن شهید شوم
زهرا جعفری، همسر شهید، با چهره ای حزن آلود کنار قاب عکس شوهرش نشسته. از روزهای زندگی‌شان می‌گوید:
سال ۱۳۹۵ ازدواج کردیم. ده سال، کنار هم بودیم. یک پسر هفت ساله داریم به اسم ابوالفضل. از همان اول، سعید علاقه زیادی به کارش داشت. بعضی وقت‌ها، روی عکس‌های خودش مداحی می‌گذاشت. من می‌گفتم چرا این کار رو می‌کنی؟ این نوحه‌ها برای شهداست. می‌گفت:« آرزومه شهید بشم… آرزومه خدا منو لایق بدونه.»
زهرا می‌گوید: دلمان خیلی شکسته… اما از اینکه به آرزویش رسید، خوشحالم… فقط از خدا صبر می‌خواهم که بتوانم فرزندمان را که تنها یادگار اوست، طوری تربیت کنم که راه پدرش را ادامه دهد. ابوالفضل می گوید: من هم میخواهم سردار شوم!
همسر شهید از بی تابی های ابوالفضل می گوید: ابوالفضل، دو روز اول بی‌تاب بود، اما وقتی واقعیت را فهمید، آرام‌تر شد… اما غم، هنوز پابرجاست.

شهید وطن!
اصغر رضایی، برادر دیگر شهید، اما دل پر دردی دارد. از قصه نفوذ و خیانت‌ها می گوید: ای کاش وقتی سردار سلیمانی را به شهادت رساندند ، هوشیارتر میشدیم. ما مردم، همیشه پای کار بودیم اما مسئولان …
بغض ادامه صحبت را برایش سخت می کند، با اشک می گوید: مرگ حق هست.شهادت هم که عالی‌ترین درجه… اما این بی‌تدبیری‌ها انصاف نیست… برادرم برای وطن جان داد… این را حتما بنویسید؛ اصلا بنویسید شهید وطن! سعید برای دفاع از خاک اش تا آخرین لحظه ایستاد.

ابوالفضل، سرباز کوچک وطن!
اما قصه سعید هنوز تمام نشده… روز هفتم شهادتش، روز تولد فرزندش بود. خانواده، برای اینکه کمی قلب کوچک ابوالفضل آرام بگیرد، جشن کوچکی گرفته بودند. جای پدر اما، خالی است… ابوالفضل از همان روز با کادوی خانواده، لباس رزم برتن کرده است.
نه تز سولدون بالا…
کنار مادر شهید سعید رضایی که می‌نشینی، انگار تمام حرف‌های دنیا رنگ عوض می‌کنند. زنی با چهره‌ای که رنج و صبوری را در هم آمیخته و دست‌هایی که ردِ سال‌های پرمحنت را بر خود دارد. میان گفت‌وگوی ما ا اعضای خانواده، گاهی حرف می‌زد، گاهی اشک می‌ریخت و گاهی زیر لب به زبان تورکی برای سعیدش لالایی می خواند.
مادر اهم از آن روز اینگونه می گوید: روزی که سعید شهید شد، دعوت بودیم به جشن عروسی نوه‌ی شوهرخواهرم… اما نمی‌دانم چرا، از اذان صبح دلشوره عجیبی داشتم. به دلم افتاده بود. نرفتم. خودم را زدم به کار. رفتم باغچه برای کمک به همسرم در کارهای کشاورزی . نهار را بار گذاشتم که ناگهان تلفن اسفندیار، پدر سعید، زنگ خورد. سعید بود پشت خط. کمی با پدرش حرف زد و شوخی کرد… بعد هم گفت تلفن را بده به مادرم. صدایش را که شنیدم، یک لحظه دلم آرام گرفت… از پشت تلفن، هی به من دلگرمی می‌داد و می‌گفت: نگران نباش مادر، همه چیز خوب است، خوب دفاع می‌کنیم…
مادراست دیگر …به پهنای صورت اشک می ریزد و زیر لب زمزمه می‌کند: داغ داش یورگونو اولان بالام لای لای…
می گوید: وقتی زنگ زدند و خبر شهادتش را دادند… انگار قلبم را کندند… دنیا با همه بزرگی‌اش برایم تنگ شد… یک ساعتی طول کشید تا خودمان را برسانیم بیمارستان… ساعتی که جانم را به لبم رساند… اما وقتی رسیدیم، نور چشمم، پر کشیده بود…
مادر نفس عمیقی می‌کشد. دوباره اشک، دوباره سکوت، و بعد…
«پدر سعید هم در جنگ هشت‌ساله دفاع مقدس رزمنده بود. آن سال‌ها، من به‌تنهایی پنج تا بچه را بزرگ کردم… هزاران سختی کشیدم… سعید، نور چشمم بود… کوچک‌ترین بچه‌ام… همیشه به پدرش دلبسته بود… وقتی نبود، بی‌قراری می‌کرد…»
و باز با صدایی که بغض دارد اما شکوه نمی‌کند، زیر لب می‌گوید:
سیزی نه مصیبتینن بویوتموشدوم بالا، ائله گویلومه توشوبسن، گوزومون ایشیقی…
(با چه مصیبتی تو را بزرگ کردم پسرم، حالا به آسمان پر کشیدی… نور چشمم…)
مادر، از دل‌بستگی سعید به خانه و خانواده‌اش می‌گوید: نُه ساله ازدواج کرده بود… اما هیچ‌وقت مارو رها نکرد که بره شهر زندگی کنه… همیشه می‌گفت: مادر، اگه یه دقیقه تو و پدرمو نبینم، می‌میرم… بچه‌ام خیلی با ادب بود… خیلی مردم‌دار بود…
با گوشه چادرش اشک‌هایش را پاک می‌کند و دستش را روی عکس سعید می‌کشد…
نه تز گول اولدون… نه تز آشدین… نه تز سولدون… بالا…
(چه زود گل دادی… چه زود شکفتی… چه زود پژمردی… پسرم…)
او می گوید: سعید از پنجم ابتدایی، شاگرد ممتاز مدرسه بود… همیشه معلم‌ها ازش تعریف می‌کردند… در راهنمایی، آزمون تیزهوشان داد و قبول شد…
مادر در میان اشک‌ها و ناله‌ها می‌گوید:همیشه ازم می‌پرسید: مادر، اگه من شهید بشم، چکار می‌کنی؟ منم همیشه گریه می‌کردم ولی اون زود اشک‌هامو پاک می‌کردو کاری می‌کرد که بخندم اما الان نیست که اشک های منو پاک کنه و منو بخندونه!
لبخند تلخی روی لبش آمد و ادامه داد: حالا هم پسرش، لباس پدرشو پوشیده و میخواد راهش رو ادامه بده…

مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *