اجتماعی 03 فروردین 1405 - 2 ماه پیش زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
کپی شد!
0

برای زندگی‌های نکرده…

طاهره زینالی/ روزنامه نگار

آیلا می رقصد، دامن مشکی چرمی که خیلی دوستش دارد بر تنش هست. هر روز طبق روال کارتون‌های مورد علاقه‌اش را می بیند، در خانه چادری‌اش با حیوانات عروسکی در جنگلی خیالی دقایقی سپری میکند. با آیسا بر سر استفاده از وسایل مشترک قهر و آشتی دارد و هنوز آرزوی دکتر قلب شدن را در سر میپرواند…
شب ها با قصه و البته بعد از خوردن یک پیاله زیتون که عادت‌اش است، در آغوشم به خواب می‌رود و صبح ها با خنده به زندگی سلام می‌گوید. تنها دل تنگی این روزهایش دیدن دوستان مدرسه و بازی در پارک هست، نمیدانم شاید این روزها پارک هم ببرمش…
عادی بنظر می‌رسد اما این روایت کودکی در روزهای جنگ است؛ ما و شما دیشب را هم در سایه‌ی سیاه جنگ به خواب رفتیم.
یک روی قصه اینگونه آرام است، هنوز خیلی از کودکان در این سرزمین، جنگ را درک نکرده اند اما خیلی ها هم در لابلای همین رقص، بازی، خواب برای همیشه چشم بر این جهان بسته و پر کشیده‌اند…
فکر میکردیم بعد از دو سه روز آرامش نسبی در ارومیه، همه چیز آرام است. اما نبود؛ بامداد امروز در نزدیک‌ترین محل و در دل شهر، یک آپارتمان مسکونی مورد حمله پهپادی قرار گرفته‌است. گزارش های اولیه حکایت از ترور دارد، اما گویا واحدهای مدنظر تخلیه شده بود اما ساکنین واحدهای دیگر از این حمله در امان نمانده‌اند. می‌گویند این حمله وحشیانه بالای ۱۰ نفر شهید و مجروح دارد و شاید بیشتر.
صبح دیگر بر بالین این خانه، همان صبح همیشگی نبود، خورشید بجای رساندن خود از لای پرده‌ها به داخل منزل از میان آوارها رد می‌شود تا رد زندگی را بیابد. رنگ زندگی هنوز بر مخروبه های این خانه‌ها نمایان است، شمعدانی های روی اُپن آشپزخانه، تابلوی روی دیوار، میز غذاخوری کنار پنجره نقش زندگی را حفظ کرده، خدا میداند در خانه‌تکانی دم عید چندین بار این چراغ‌های شمعدانی جابجا شده بود تا بالاخره در آنجا جاخوش کند. اما چه می دانستند که چقدر این روزها همه چی در لحظه پایان می‌گیرد، بدون هیچ مقدمه، بدون هیچ نشانه، در کسری از ثانیه و خارج از اراده…
جان باختن ‌کودکان بیش از هرچیزی قلبم را به درد می‌آورد؛ زندگی‌های نکرده‌ای که مرگ را تجربه میکنند.
صدای امدادگران که میگویند: « اینجا اتاق کودک هست» دلم را می لرزاند، خبرهای تکمیلی از راه می‌رسد، «هنوز کودکی در زیر آوار است».نمیدانم مادرش زنده است یا نه اما اگر زنده هم بود، طاقت نمی آورد، قطعا دق میکرد. مگر میشود برای پیکر بی‌جان فرزندت که هر روز با ناز و نوازش چشم میبندد و امروز در زیر هزاران تُن آوار است، دق نکرد؟!
آن لحظه بر تو چه گذشته است. اصلا بدن نحیفت چگونه طاقت آورده است. چه دهشتناک است که می‌دانیم تو اولین غنچه پرپرشده نبودی و آخرین هم نخواهی بود. ما داغدار فرزندان وطنیم، کودکان‌مدرسه میناب، دانش آموزان مدرسه آبیک، کودک شش ماهه، نوزاد ۲۰ روزه و صدها کودکی که قربانی این تجاوز خصمانه و وحشیانه شدند. هنوز پایِ از تن جدا شده‌یِ کودکی که امدادگران هلال احمر در یکی از مناطق مسکونی تهران دورتر از محل حمله پیدا کرده بودند را از یاد نبرده بودم که امروز عکس بالش‌های خونی اتاق کودکی در ارومیه ذهنم را مشوش کرد.
چقدر سخت میگذرد این روزها، چگونه در برابر این همه رنج و درد تاب خواهیم آورد؟ آرامش رخت بر بسته اما اینکه نمیتوانیم بی تفاوت باشیم هنوز جای امیدواری دارد. هنوز میتوانیم گریه کنیم و برای خانواده‌ای داغدار باشیم که هیچ وقت ندیده‌ایم و ‌شاید این تنها راه نجات ما از این روزهای سخت باشد. انسان بودن….

مطالب مرتبط
  • نظراتی که حاوی حرف های رکیک و افترا باشد به هیچ عنوان پذیرفته نمیشوند
  • حتما با کیبورد فارسی اقدام به ارسال دیدگاه کنید فینگلیش به هیچ هنوان پذیرفته نمیشوند
  • ادب و احترام را در برخورد با دیگران رعایت فرمایید.
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *