بهنام رضازاده / نویسنده و فیلمساز
نوستالژیا در سطح فردی تجربهای از بازگشت عاطفی به گذشته است، اما در سطح جمعی میتواند به یک سازوکار فرهنگی و حتی سیاسی تبدیل شود. اگر این مفهوم را با وضعیت جامعه ایرانی امروز مقایسه کنیم، درمییابیم که نوستالژیا دیگر صرفاً یک حالت روانی فردی نیست، بلکه به بخشی از گفتمان سخت جان عمومی بدل شده است.
جامعه ایران در دهههای اخیر با تغییرات پرشتاب اقتصادی، فناوری، جمعیتی و فرهنگی مواجه بوده است. مهاجرت گسترده، جابهجایی طبقاتی رو به نزول در اکثریت و روبه صعود بی دلیل منطقی در اقلیت، دگرگونی سبک زندگی شهری ، سیاست های فرهنگی والخصوص اقتصادی بی هدف و غالباً هیجانی و گسترش شبکههای اجتماعی، نوعی گسست نسلی و زمانی ایجاد کرده است. در چنین شرایطی، احساس ناپایداری و بیثباتی تقویت میشود. نوستالژیا در این فضا کارکردی تنظیمکننده پیدا میکند: گذشته بهمثابه قلمرویی امن و قابل پیشبینی …
برای نسلهای مختلف، این گذشته متفاوت است. برای برخی، دهههای پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بهصورت «دوران ثبات و رفاه» تصویر میشود؛ برای گروهــــــــــــــــــــی دیگر، دهه۱۳۶۰ بـــــــــا وجود دشواریهایش، بهعنـــــــــــــــــــــــوان زمانــــــهای با همبستگی اجتماعی و سادگی اخلاقی یاد میشود؛ و برای نسل متولد دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، حتی سالهای کودکی در دهه ۱۳۹۰ موضوع نوستالژیا قرار میگیرد. نکته مهم این است که این تصاویر اغلب بازسازیشده و گزینشیاند. حافظه جمعی، همانند حافظه فردی، تمایل دارد پیچیدگیها و تعارضها را حذف و معناهای منسجمتر خلق کند.
رسانهها و شبکههای اجتماعی این فرآیند را تشدید کردهاند. بازنشر تصاویر قدیمی ، برنامههای تلویزیونی دهههای گذشته یا موسیقیهای خاطرهانگیز، گذشته را به کالایی فرهنگی تبدیل کرده است. به قول تئودور آدورنو جامعه شناس انتقادی نوستالژیا در اینجا نه صرفاً یادآوری، بلکه نوعی مصرف فرهنگی است. این مصرف میتواند حس پیوند نسلی ایجاد کند، اما همزمان خطر سادهسازی تاریخی را نیز دربردارد.
در فقره ارومیه زمانی پاریس ایران بود که از زبان رییس جمهور کشور هم شنیده شد این مصرف شدگی واژگانی بی اتصال محکم به گذشته قابل استناد مشهود بود.
عبارت «ارومیه پاریس ایران بود» بیشتر یک توصیف نوستالژیک و اغراقآمیز است تا یک عنوان رسمی تاریخی. ارومیه در اواخر دوره قاجار و اوایل پهلوی، به دلایل خاصی شهری متمایز در شمالغرب ایران محسوب میشد:
۱) تنوع فرهنگی و دینی:ارومیه یکی از معدود شهرهای ایران بود که جمعیت مسلمان(شیعه و سنی)، مسیحی (آشوری و ارمنی) و اقلیتهای دیگر در کنار هم زندگی میکردند. حضور مدارس و نهادهای مذهبی مسیحی فضای متفاوت از دیگر شهرهای با اکثریت قومی و یا مذهبی را سبب ساز شده بود.
۲) نفوذ آموزشی و پزشکی مدرن: میسیونرهای آمریکایی در قرن نوزدهم در ارومیه مدرسه و بیمارستان تأسیس کردند. کالج پزشکی ارومیه از نخستین مراکز آموزش پزشکی نوین در ایران بود. این زیرساختها چهرهای «مدرنتر» نسبت به بسیاری از شهرهای همدوره به آن میداد و در عین حال آشفتگی فرهنگی در این شهر را سبب میشد.افزایش قدرت قومیت های خاص به دلیل حمایت های خارجی و خدمت رسانی این نهاد ها محدود به این قومیت ها سرانجام یکی از دلایل وقوع فاجعه جنگ قومی در این شهر شد.
نزدیکی به قفقاز و آناتولی و ارتباط با امپراتوری روسیه و عثمانی باعث تبادل فرهنگی و اقتصادی گستردهتر شد. این ارتباطات، سبک پوشش، معماری و آموزش را نیز تحت تأثیر قرار داد.این مورد از موارد قابل استناد در تکمیل و رشد مدرنیته در ایران است.ارومیه شهر کوچکی بود و در مقابل تبریز که دولت شهر ومحل اقامت ولیعهد بود چندان حرفی برای گفتن نداشت پس موارد مدرن سازی اگرچه ورودشان به ارومیه بود اما انتشار وانتقال آنها به کل ایران با انتقال تجهیزات و تجربه به تبریز شکل می گرفت.ماندگاری در ارومیه سبب زایل شدن فرد متخصص در پیچ وتاب ناکارامدی حاکمیتی و تعصبات جمعیتی بارها در تاریخ این شهر تکرار شده است.
تشبیه ارومیه به «پاریس ایران» بیشتر بازتاب حسرت به دورهای از رونق فرهنگی و همزیستی اجتماعی است. همانطور که درباره شهرهای دیگری مانند تبریز یا رشت نیز در مقاطعی چنین تعابیری به کار رفته، این عنوان بیشتر بیانگر خاطره ویا حسرت جمعی ناشی از سرخوردگی عدم امکان یابی دورهای پویا و بازتر است تا یک مقایسه عینی با پاریس.
فاصله میان «گذشته بهیادماندنی و یا کاش آنگونه که منتظرشم بودیم» و «اکنون مسئلهمند» زمینه شکلگیری چنین گزارههای نوستالژیکی را تقویت میکند.
در سطح سیاسی و اجتماعی، نوستالژیا گاه به زبان انتقاد از اکنون بدل میشود. وقتی حال با بحران اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی یا چشمانداز مبهم آینده همراه است، گذشته بهعنوان معیار مقایسه برجسته میشود. این مقایسه لزوماً مبتنی بر دادههای دقیق تاریخی نیست، بلکه بیشتر بر تجربه زیسته و احساس فقدان استوار است. نوستالژیا در این معنا نوعی بیان غیرمستقیم نارضایتی است تا یادآوری تاریخ حقیقی(روساخت سخنرانی رییس جمهور هم این بود).
تلاش های منوالفکر ایرانی برای ساخت سرزمینی در شان مردمان و استفاده لیبرال ها از خواست اجتماعی پیشرفت مبتنی بر کسب رضایت از طریق کسب پول شاید منورالفکر را تبدیل به فرد گوشه گیر کرد اما لیبرال حاکم را میدان دار رانت و سرمایه داری بی تخصص وپشتوانه ای کرد که یک فاجعه دیگر را در سطح فرهنگی میان توده رقم زد:حسرت برای «روابط صمیمیتر»، «محلههای قدیمی»، «آرامش پیش از شتاب دیجیتال» یا «اعتماد اجتماعی بیشتر» .
نابودی بافتهای تاریخی، گسترش آپارتماننشینی و ترافیک سنگین، احساس از دست رفتن یک زیست قدیمی اما اصیل را امروز میان ناکامان هرچه تمدن خواهی بی دستاورد قابل اتصال تقویت کرده است.زیستی در گودال تنهایی بی دستاورد که چرخش مدام برکسب هر هویتی دارد در نبود هویتی واحد.
با این همه، نوستالژیا میتواند دو پیامد متفاوت داشته باشد. اگر به صورت آگاهانه تحلیل شود، میتواند به بازاندیشی انتقادی در مسیر توسعه و سیاستگذاری اجتماعی بینجامد؛ یعنی پرسشی جدی درباره اینکه چه ارزشهایی در فرایند مدرنشدن از دست رفتهاند. اما اگر به اسطورهسازی از گذشته و انکار پیچیدگیهای آن محدود شود، میتواند مانع مواجهه خلاق و اخلاقی با مسائل اکنون شود.
چیزی که در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ مشهود بود و پناه نوستالژیک ، عروسک خرسی نرم پانچ میمون رهاشده باغ وحش توکیو شد.عدم ادراک واقعی حقیقتی که کمتر از ۵۰ سال از آن گذشته اما چون مادر مام میهن در قالب حاکمیت تک تک فرزندان را پس زده شهروند ایرانی مجبور کرد رو به سوی خرسی قلابی به جای مادری مطمعن برود و در این میان سوگی ماندگار رقم بخورد.
در نهایت نه ارومیه هیچگاه به غایت وواقعیت پاریس ایران بود و نه تاریخ ۵۰ سال قبل این کشور و تغییرات انقلابی در آن ، آن چنان که گمان رفت اشتباه وبی هویت .
مقایسه نوستالژیا با جامعه ایرانی امروز نشان میدهد که این پدیده بازتابی از تجربه زمانمندی جمعی است. جامعهای که آیندهاش مبهم باشد، بیش از پیش به گذشته بازمیگردد. چالش اساسی نه حذف نوستالژیا، بلکه تبدیل آن به منبعی برای فهم انتقادی تاریخ و الهام برای ساختن آیندهای واقعبینانهتر است؛ آیندهای که بتواند بدون انکار گذشته، از آن عبور کند تا شاید به کمالی رسید که رنج را حتی اندکی کم کند ،لااقل برای فرزندان تازه متولد شده در این سرزمین.
