بهنام رضازاده / نویسنده و فیلم ساز
آیا ماندگار بودن در اکنون می تواند ما را از رنج زیستن برهاند؟
سالهاست که در تلاش هستیم در لحظه اکنون زندگی کنیم، مباحث بسیاری ما را وادشته که در اکنون و امروز زندگی کردن را شیوه زندگی خود قرار دهیم.
تمایل به گسست از درد آنچه بر ما رفته و لزوما نباید می رفت و احتمال اندک تحقق هر آرزویی در آینده، لااقل در آینده نزدیک که عمر ما کفافش را دهد از ما انسانهایی ساخته بی کنش اجتماعی مفید محصور در اکنون.
امروز یحتمل با هرکسی در ارتباط هستیم در رفتار به قامت کوتاه کارمندی است که طبق یک اتوماسیون باید وارد یک چرخهبروکراسی خشک شود و در ساعت مشخصی که از ابتدای ورود انتظارش را می کشد از آن خارج شود.
هیچ کدام از ما تمایل و توان تصور فردا را نداریم، خبرهای امید بخش را هم پس میزنیم و هم با گوشه چشمی اندکی دنبال می کنیم.
ما چنان دل کندهایم که تمایل را هر روز بیشتر در باور خود به قتل می رسانیم.
البته در روساخت شاید در اکنون زیستن و فراموشی زمان بتواند کمک حال آدمی آسیب دیده از ندیده شدن و نشنیده شدن در زمان باشد اما ژرف ساخت آدمی محصول اکنون نیست.
روانشناسان زرد، فروشگاههای مد و لباس و حتی برداشت های اشتباه از فلسفه بزرگانی مانند خیام ما را مجبور میکند که دم را غنیمت تر بدانیم و شروع کنیم به مصرف هر دم اکنونی که در دسترس ماست و ما را فارغ میکند از زمانی که نه دسترس ماست و نه ما در دسترس پذیر بودن آن میتوانیم کنش موثری داشته باشیم.
به واقع آینده را برای ما دارند عده ای سر میزهایی می سازند که ما هیچ خبری از آن نداریم.
اما شاید ندیدن آینده چنان هولناک نیست که فراموشی گذشته.
در اکنون بودن، میان مایگی است که پیوند ما را از تجربه قطع می کند و فقدان تجربه ای که ریشه در گذشته خود ما و یا تاریخ سرزمینی مان دارد در هر اکنونی اشتباهی را می آفریند که به تکرار می انجامد.
تکرار اشتباه ما را در ورطه اکنونی گرفتار میکند که رهایی از آن به سادگی امکان پذیر نیست.
در رمان بیگانه آلبرکامو مورسو محاکمه و به اعدام محکوم می شود. او شدیداً در لحظه زندگی میکند. نه به گذشته فکر میکند، نه آینده. همین بیتفاوتی است که او را در دادگاه غیرانسان جلوه میدهد و بیگانه نام می گیرد.
مورسو حتی در آیین وداع با مادرش در زمان مرگ شرکت نمی کند.مانند بسیاری از ما که اکنون،گذشته را از ما گرفته.حتی گذشته ای که مانند یک مادر باید ما را درآغوش بگیرد و ترس هر آینده ای را در میان محلول امیدواری خود حل کند.
اگر بخواهیم منصف تر نگاه کنیم در اکنون زینندگان تنها مقصران این امر نیستند. هدایت فرهنگی و سختی گذران زیستی در امروز ما، پیوند های مارا چنان از قصه های بر ما رفته بریده که ماهم از یادآوری آنچه واقعا بوده بریدهایم.
چه توان پذیرفتن داشته باشیم و چه نه اما واقعیت این است که هستن، اسارتیست در قالب میل. خواستن، آغاز هر رنج است؛ از لحظهای که چشم باز میکنیم، میخواهیم، میجوییم، و نمییابیم. آنگاه که یافتیم، ترس از دستدادن جای آن را میگیرد. این چرخهی بیپایان، طنینیست از بیهودگی.
بریدن از هستن، شورشی خاموش است. نه خودکشی، که نوعی خودفروپاشی آرام؛ آرام گرفتن در دلِ نیستن در اکنون.
شاید در بریدن، رهایی نهفته باشد؛ در چشمپوشی، نوعی روشنبینی. وقتی که دیگر نمیخواهی باشی، تازه میفهمی که هر بودنی، زندانیست که دیوارهایش از وهم ساخته شده.
اما گرفتار اکنون بودن شوریدن بر هستن نیست، شوریدن بر خود است.
شورشی مدام که خودت را نمی بخشی برای آنکه باید بودی و نشدی.
نشدن ها صرفا حاصل نکردن های آدمی امروز نیست.
آدم امروز در این سرزمین شاید همه کارها را برای هر شدنی کرده باشد اما سرنوشت نا نوشته و یا نوشته شده به دست هژمونی قدرتمند دیگری که تو از آن بی خبری تو را به نشدنی فراخوانده که خودت بی تقصیری .
گمان من این است که پناه به فراموشی هر گذشته و حبس در اکنون نه از روی تمایل که به اجبار اتفاق افتاده است و تنها راهش اصلاح ساختارهای اجتماعی است، ساختارهایی که حداقل امید به آنچه خواهد آمد را در دل شهروند گرفتار در این وطن اندکی روشن کند.
و اگر مانند سالها که این مهم انجام نشده است این اتفاق انجام نیافت تنها راه به قول ناظم حکمت شاعر
کاشتن درخت زیتون است، نه که برای ترس از مردن بی معنا، برای اندک اثر و نشانه ای که بر آینده خواهانیم.